close
تبلیغات در اینترنت
حسين حقيقي
سايت جامع شهرششتمد
لكه اي روشنايي پيرمرد پشت پنجره نيم خيز شده بود.و با دل انگشت سبابه اش با تكه نور كوچكي كه از پنجره روي قالي افتاده بود بازي مي كرد لحظه اي بعد وقتي تكه نور رفت .انگشت پيرمرد در پرز قالي لحظه به لحظه بيشتر و بيشتر فرو مي رفت.   سفرنامه حج به نام خدا(جايگاه اوليه آدم و حوا، كعبه امروز ي است.يعني خدا با انسان از بهشت رانده اش هم خانه مي شود و مي شود خداي در مقام آفرينش هم خانه ي توي بنده)تا جده هيچ چيز جدي نيست و شايد جدي ترين اتفاقات اين باشد كه ساك ده كيلويي ات را صد متر با چرخ ببرند و دو هزار…

اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضا الْمُرْتَضَى الاِمامِ التَّقِيِّ النَّقِيِّ وَحُجَّتِکَ عَلى مَنْ فَوْقَ الاَرْضِ وَمَنْ تَحْتَ الثَّرى، الصِّدّيقِ الشَّهيدِ، صَلاةً کَثيرَةً تامَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً، کَاَفْضَلِ ما صَلَّيْتَ عَلى اَحَد مِنْ اَوْلِيائِکَ
لوکس گراف | دانلود قالب وبلاگ

لكه اي روشنايي

پيرمرد پشت پنجره نيم خيز شده بود.
و با دل انگشت سبابه اش با تكه نور كوچكي كه از پنجره روي قالي افتاده بود بازي مي كرد لحظه اي بعد وقتي تكه نور رفت .
انگشت پيرمرد در پرز قالي لحظه به لحظه بيشتر و بيشتر فرو مي رفت.

 

سفرنامه حج

به نام خدا
(جايگاه اوليه آدم و حوا، كعبه امروز ي است.يعني خدا با انسان از بهشت رانده اش هم خانه مي شود و مي شود خداي در مقام آفرينش هم خانه ي توي بنده)
تا جده هيچ چيز جدي نيست و شايد جدي ترين اتفاقات اين باشد كه ساك ده كيلويي ات را صد متر با چرخ ببرند و دو هزار و پانصد تومان بگيرند وقتي دوباره اسم جده را روي تابلو فرودگاه مي بيني ياد جمله رضا عطاران مي افتي ، بچه ها شوخي شوخي به قورباغه ها سنگ مي زدند و قورباغه ها جدي جدي مي مردند.
و ماهم شوخي شوخي داريم جدي جدي مي شويم بچه ها و قورباغه ها هم در اين ميان معلومند بچه ها آروم آروم بازيبازيت مي دهند و تو هم اگر قورباغه خوبي باشي و لجن بازي نكني جدي جدي  جده را به مقصد مدينه كه سبزي گنبدش سبزينه وجودي ات را تا بي نهايت شبنم باران مي كند ترك مي كني.
بين جده ومدينه
سنگهاي سياه و شترهاي سفيدي كه نه به كوير سياه يا سنگهاي آتشفشاني مي ماند و نه به آفتاب داغي كه حتي در داخل اتوبوس بي نصيب از تابشش نمي ماني سنگهاي سياهي كه مي تواني بفهمي اين سنگها از جنس همان سنگهايي است كه روي سينه عمار، ياسرو سميه سنگيني مي كرد . و حالا در ميان كوير هبوط كرد و حالا فقط مي تواند روي سينه زمين سنگيني كند سينه ها آنقد فراخ نيست كه بتواند سكوي آسوده باشد. ولي نه در همين كوير سينه اي هست پر از فرياد كه مدام مداحي مي كند و سلام مي دهد اما زير كولر اتوبوس و آب معدني و مدام سعي مي كند كه فريادش را آخر اتوبوس زمزمه نشنويم و ما مي شنويم از همين صداي سبز مزرعه اي را كه 30كيلومتر مانده تا سبزي مزبله رادر خود گم كند و سعي مي كنيم بشنويم مانند اويس ، اويس قرني كه بوي پيامبر را مي شنيد در غروبي كه ديرش شده بود.درغروبي كه مادرش نگراش شده بود. ما فقط سعي مي كنيم بشنويم هر چند در مزبله به دور از مزرعه كر بو شده ايم.
با اتوبوس وارد شهر مدينه كه مي شوي به تسبيحت خيره مي شوي ودانه دانه وقدم به قدم با دانه تسبيحت پيش  مي روي.
وارد حرم پيغمبر كه مي شوي مي بيني عظمت هم در نگاه توست و هم در آنچه كه بدان مي نگري ترديد مي كني كه نمازت را شكسته بخواني يا كامل فرقي نمي كند در هر صورت مي شكني وقتي نتواني بلند صلوات بفرستي و شايد ما حرمت صلوات را مي شكستيم و حالا كامل مي شويم.صلوات را مانند سلاحي براي قطع يا وصل كردن به حرفهاي يك نفر يا براي بي حرمتي به او مي شناختيم.
و حالا اين سلاح از ما گرفته مي شودو فقط مي توان زير پوستي به دور از شرطه ها تجويزش كرد. به گنبد سبز نگاه كني و در ابعاد كامل به خودت تزريقش كني شابد از سبزي مزرعه بي نصيب نماني به هرجايي كه از اين سرزمين سر مي زني مي بيني كه آنگونه نيست كه در خاطرت بوده نمي داني چرا ارتباط برقرار نمي شوديا تو نمي تواني ارتباط برقرار كني با اين حال و هواي غريبي گاه با خواندن ابوذر دكتر علي شريعتي در ايران آنقدر با ابوذر صميمي مي شوي كه گويي سالهاست مي شناسي اين مرد تقوا را و حال اينكه همين جا در كنار مسجد ابوذر يك گام تا به محرابش آنقدر احساس دوري مي كني كه فكر مي كني اشتباهي آمده اي.
مقصد اشتباهي
در هرصورت سرزمين همان سرزمين است هر چند مي تواني فقط از دور مسجد علي را نظاره كني و نمي تواني كوچه هاي بني هاشم را ببيني مي ماند حالت اول كه تو با اين حال و هوا غريبي در واقع ما ب
اين حال و هوا غريبيم. ما كمي دورتر به گونه اي ديگر قدقامت الصلوه مي گوئيمهرچند به قول مولانا «هيچ آداب و ترتيبي مجوي»همين ترتيب و آداب است كه شيعه و سني را به جان هم انداخته هركدام معتقد به راهي است كه همه به خدا ختم مي شود هر كس حال و هواي خودش را دارد و مي تواند با آن حال هوايي شود.
چشم برهم مي زني سلامت مبدل بر خداحافظي مي شود وداع با سبزي گنبدي كه وقتي بناست تركش كني دركش مي كني و ياد پيامبر مي افتي كه در اين سرزمين از دست اعراب چه مي كشيد يك انسان هر قدر آسماني مگر چقدر مي تواند بزرگوار باشد كه هنگام مرگ وقتي عزرائيل اجازه مي گيرد تا از دست مردمي كه بسيار در حقش ظلم كرده اند رهايي اش بخشند و او را به آسمان ببرند و او فقط دلواپس و نگران امت است كه پس از او چه مي شوند و چه بر سر آنها خواهد آمد دلواپسي امتي كه هيچ نگرانش نيست.
مسجد شجره
زيباترين نامي كه ميشود براي اين مسجد گذاشت مسجدشجره است واردش كه مي شوي رشد مي كني جوانه مي زني لبيك كه مي گويي بار مي گيري و مي بيني همين طوري هوس مي كني سجده بروي . مكه صبح زود همانطور غريب  و نجيب مثل مدينه مثل غروب وطن.
نزديك بيت الحرام كه مي شوي خود به خود همه چيز را از ياد مي بري «لحظه ديدار نزديك است باز من ديوانه ام مستم  مي لرزد دلم دستم باز گويي در هواي ديگري هستم»در آن لحظه فقط چشمانت را احساس مي كني كه مي لرزد مي لرزدو مي بيند. دلت كه جاي خود را دارد وارد مسجدالحرام كه مي شوي مثل حرم پيامبر عده اي نماز مي خوانند و عده اي طبق معمول دراز كشيده اند و خوابيده انداما نه اينجا عميق تر به خواب رفته اند مثل زهدان مادر پاها را جمع كرده اند و در خود فررفته اند و منتظرند تا متولد شوند با تلنگر الله اكبر روحاني كاروان مدام مي گويد هر آرزويي كه داريد در همان نگاه اول كه به كعبه مي كني بر آورده مي شود سرها را پايين بيندايد تا نزديكتر شويد و من فكر مي كنم كه چه آرزويي دارم چشمهايت وقتي ديوار خانه را مي بيند پلك باز مي كند و از دور پل مي زند و در آغوشش مي كشد اگر چيزي در دنيا باشد كه به باز كردن تمام چشم بيارزد همين جا روبه روي چشمان توست . خانه را كه مي بيني خود به خود فرو مي روي مثل گلي كه از ديوار شسته مي شود و سر به سجده مي گذاري باورت نمي شود حالا فقط كافيست بين اشكهايت زبان باز كني و بطلبي تا اراده اجابتش كند هر چه قدر فكر مي كني دلت نمي آيد آرزويي دنيوي بكني مگر مي شود در چند قدمي اش به سجده رفته چيزي جز خودش از خودش خواست . از سجده كه بر مي خيزي سبكتر قدم بر ميداري آنچه به خوبي مي بيني جز آن چيزي است كه مي پنداشتي چشمهايت را لحظه اي پيش شسته اي و آماده اي تا با هر حادثه اي روبرو شوي و مي شوي همه در ميان گود مي چرخند و تو پله پله پايين مي روي پاها كه عادت دارند اين تويي كه بايد يك بار ديگر بعد از اشكهايت پايين بروي اينجا تنها جايي است كه كودك درونت وسوسه ات نمي كند پله ها را يك در ميان بپري پله آخر را كه پايين مي روي در يمان جمعيت فرو مي شوي خود به خود به سويش مي روي و مي چرخي همراه با جمعيت.
سعي بين صفا ومروه
از سعي كه پايين مي آيي به جاي سراب و آب سر مي بيني  كه دوش به دوش پيش مي روند و موج مي گيرند از صفا كه پايين مي آيي مي بيني عقايدي كه معلوم نيست ريشه در كدام مذهب دارد اينجا به دربها و نرده ها گره خورده . اين ريشه ها گاه آنقدر قوي و بانفوذ است كه از بسياري از واجبات واجبتر شناخته مي شود.
روبه روي خانه نشسته اي و منتظر اذاني ، دوست داري ببيني يكي مانند بلال همرنگ خانه پنجه به ديوار مي زند و از گوشه حجرالاسود بالا برود و قاممت راست كند .الله اكبر...
هر چه بيشتر به كعبه نگاه مي كني چشمانت نجيبتر مي شود چشمانت ياد مي گيرند يا به كعبه نگاه كنند يا به زمين.
چند متر مانده به كعبه پشت مقام ابراهيم گربه اي دراز كشيده بي حركت  عربي كه كنارش دو زانو نشسته دستي به پشتش مي كشد يكي از همسفران سعي كرد با پايش بلندش كند گربه غلطي زد و با پايش بازي كرد مطمئن شدم كه سالم است  فقط فهميده كجا بايد دراز كشيد كجا بايد به انسان اعتماد كرد و فكر مي كنم همين گربه در كوچه اي موسوم به وطن اگر يكي از همين محرم ها راببيند تا پشت بام هفت خانه را طي نكند پشت سرش را نگاه نمي كند.
موقع اذان ابابيل ها دور كعبه و در محوطه مسجد كمي بالاتر از كبوترها پرواز مي كنند. وامروز به جاي سنگ هاي داغ آواز گرمي به منقار دارند و روي سر طواف كننده ها رهايش مي كنند. هر چه بيشتر مي ماني خودماني تر مي شوي چند بار كه طواف مي كني ديگر طواف راضيت نمي كند جسارت پيدا مي كني پيش مي روي و با پرده خانه اشكهايت را پاك مي كني سر انگشتانت شكافي  را لمس مي كند و تاريخ خوب خوب مي دانذ چه كسي خانه اش را شكافت تا پاكدامن ترين بنده اش وارد شود تا باتقواترين بنده اش را به دنيا آورد. حجرالاسود كه سوغات بهشت است و پيامبر زماني آن را بر دست گرفته.
زير ناودان طلا اگر باشي از نماز خواندن سير نمي شوي ناودان رحمت جايي است كه حتي اگر نخواهيي از نماز خواندن لذت مي بري.
وقتي به كعبه عميق تر نگاه مي كني ياد شيخ صنعان عطار مي افتي:
شيخ صنعان پير عهد خويش بود
در كمال از هر چه گويم بيش بود
شيخ بود اندر حرم پنجاه سال
با مريدي چهارصد صاحب كمال
قرب پنجاه حج به جاي آورده بود
عمره عمري بود تا مي كرده بود
پيشواياني كه در پيش آمدند
پيش او از خويش بي خويش آمدند
داستان شيخي است كه پنجاه سال در بيت الحرام خدا را عبادت مي كند روزي در خواب مي بيند در ديار روم بر بتي سجده مي كند و اين خواب چند بار تكرار مي شود شيخ بر آن مي شود به روم سفر كند تا علت خوابش را جويا شود با چهارصد مريدش عازم سفر مي شود در آن ديار با دختر ترسايي روبه رو مي شود و در يك نگاه كه دختري ترسا برقع از روي بر ميدارد گويي به روي شيخ كفر مي پاشد.گرچه شيخ آنجا نظر برپيش كرد
عشق ترسا زاده كار خويش كرد
و شيخ را بدانجا مي رساند كه خاك نشين كوي او مي شود دختر براي وصال چهار شرط مي گذارد بايد زنار بندي(كمربند نشان كفر)مصحف بسوزاني ،باده بخوري ويك سال خوك بچراني . گر چه تمام اين شرط ها به ظاهر كفر است ولي در واقع مراحل تكميلي شيخ براي رسيدن به معبود است مبادا با چند دور چرخيدن دور خانه دور خودت بچرخي تازه به اين سرزمين كه مي آيي مي فهمي خسي در ميقات كه نيستي بلكه هيچ مزبله اي در مزرعه ، در آخرين روزهايي كه در مكه ايم هوس مي كنيم صعود كنيم هرچه بالاتر مي روي با خود مي گويي مگر آن پايين جايي براي الهام نبود بالا كه مي رسي مي بيني نبود آن بالا وقتي زير دو سنگ به هم آمده نماز مي خواني آرزو مي كني كاش اين بالا نيامده بوديتا تصور ذهني ات خراب نمي شد. بوي تعفن ميمون هايي كه كفشهايت را موقع نماز خواندن بر مي دارند فضا را پر كرده.
اگر بخواهي فكر كني كه كعبه خود به تنهايي كارخانه انسان سازي است سخت در اشتباهي تازه اگر اسب خوبي باشي و موقع چرخش مثل اسب عصاري داس هاي وجودي ات را خوب له كني گندم ها را از كاه جدا كني و قول بدهي گندم ها را به چيزي نفروشي آن موقع است كه شايد طنابت را باز كنند نقاب چشمهايت راهم. آن موقع است كه مي فهمي بايد مسير را چهار نعل تاخت و تا پشت مقام ابراهيم  شيههنكشيد آن موقع است كه ديگر سم ها و نفسهايت كه به شماره مي افتد مقدس مي شود.
موقع رفتن هيچ فكر نمي كردي كه به همين زودي دل ببندي از باب عبدالعزيز كه خارج مي شوي هر دو سه قدم كه بر ميداري سر بر مي گرداني و نگاه مي كني و با خودت فكر مي كني كه هيچ وقت هيچ چيز اينقدر برايت عزيز نبوده كه اين قدر دل به دنبالش داشته باشي خودت را دلداري مي دهي.
كعبه يك سنگ نشان است كه ره گم نشود
حاجي احرام دگر بند ببين يار كجاست
آرام نمي شوي سر بر مي گرداني از بين جمعيت يك بار ديگر نگاه مي كني.




موضوع : حسين حقيقي تبار ,
بازديد : 99

امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 ارديبهشت 1390 توسط محمدرضا غريبي
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


لوگوي دوستان
لوکس گراف | دانلود قالب وبلاگ لوگوي دوستان لوگوي دوستان
لوگوي دوستان لوگوي دوستان لوگوي دوستان
لوگوي دوستان لوگوي دوستان لوگوي دوستان
لوگوي دوستان لوگوي دوستان لوگوي دوستان



بالاي صفحه



تمامي حقوق اين وبلاگ براي سايت جامع شهرششتمد محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز مي باشد.

ترجمه به رزبلاگ توسط : لوکس گراف