close
تبلیغات در اینترنت
محمدحسين داوطلب
سايت جامع شهرششتمد
محمدحسين داوطلب

اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضا الْمُرْتَضَى الاِمامِ التَّقِيِّ النَّقِيِّ وَحُجَّتِکَ عَلى مَنْ فَوْقَ الاَرْضِ وَمَنْ تَحْتَ الثَّرى، الصِّدّيقِ الشَّهيدِ، صَلاةً کَثيرَةً تامَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً، کَاَفْضَلِ ما صَلَّيْتَ عَلى اَحَد مِنْ اَوْلِيائِکَ
لوکس گراف | دانلود قالب وبلاگ

دريا متلاطم بود ماهي مادر پيشاپيش بچه ماهي هاي ريز و درشت خود حرکت مي کرد

بچه ماهي ها سوار بر امواج رقص کنان بالا  و پايين مي آمدند و در پي مادر خود مي

رفتند ماهي سفيد کوچک خود را به مادر خود  رساند و گفت: مادر-بله فرزندم-مي

خواهم بدانم آب چيست


-مادر نگران شد ...به بچه خود چه جوابي بدهد قدري فکر کرد رو به بچه خود کرد و

گفت: اميدوام هرگز اين جواب را به تو ندهم چون آن روز ديگر آب نخواهد بودکه

بفهمي آب چيست


و آرام به راه خود ادامه داد





موضوع : محمدحسين داوطلب ,
بازديد : 248

امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1 خرداد 1390 توسط محمدرضا غريبي

دشت از کينه موج مي زند     و نيزاري در جنب و جوش          آنجا خدا کجاست

نمي دانم

يک طرف حق آن طرف حق اما به تزوير       مشک عطش دريده     آب کيمياست

آنان تير کينه به خورشيد مي زنند       باد شنه زمان زخمه به توحيد مي زنند


اينجا رقابت آسمان ودشت   خون گلوي عشق   بر آسمان نشست      آسمان

خونين           ابرها خونبار     آنجا خدا کجاست  نمي دانم     عطش تمسخر لبهاي

کودکان                   خنده سيه پوش لاله ها     اينجا طنين باور آلاله ها          اينجا

عروج سينه چاک کبوتران        اشک من نام تو را آغوش ساخت         گونه ها

سيلاب خون را مي دواند                  دشت تشنه سير از خون گشته بود    نسل هابيل

ها و قابيل ها تمام     آنجا خدا کجاست نمي دانم


ظهر است که خدا نذر مي کند                    خون عزيز فاطمه به دشت کربلا


بذر خون خدا بر زمين جوانه زد             اسطوره هاي عشق خدا شکوفه داد


آنجا عشيره نور به زنجير کرده اند           سرهاي آفتاب را خدايا کجا مي برند


اينجا خدا کجاست نمي دانم                 بذر خدا و دشت شلمچه اسطوره هاي عشق


اين دشت همان کربلا و ثمر خون آن حسين         اينجا به مانند دشت ماريه


با تير کين گلوي عشق را دريده اند          اينجا حسين ها به خدا سر بريده اند


اي منجي زمان چشم ما به انتظار توست                ساحل هنوز منتظر رد پاي توست





موضوع : محمدحسين داوطلب ,
بازديد : 214

امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1 خرداد 1390 توسط محمدرضا غريبي

دوست دارم تا شوم ماهي در درياي عشق


وندر آن کاويدن آغازم در پهناي عشق


اين چه دريايي است که اندر نور ازل


نيست در سر جز رسيدن سربه سر سوداي عشق


عارفن خود ماهي دريا عشقند جملگي


دُر ناب معرفت چيدند از ژرفاي عشق


ما در اين وادي به گرد خود مي چرخيم باز


کي رسيم بر منزل عارف در اخفاي خويش


همتي مردانه مي خواهد در اين ظلمت سرا


کز دل رنجور شعله در انحاي عشق


ما ببايد بشکنيم سد ريا و بندگي


بعد از آن بر تن ردايي احمر از غوغاي خويش





موضوع : محمدحسين داوطلب ,
بازديد : 221

امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1 خرداد 1390 توسط محمدرضا غريبي

من نبودم به جهان آمده بود      ليک ندانم که کران رنگي داشت
صداي آمدن مرگ را شنيدم     پنبه اي در گوشم                    
نفست آبي                       لبريز آغوشم
پدرم وقتي رفت آسمان مي خنديد                     آبها راکد بود
من در آن حوض غم و درد شنايي کردم        آب آن حوض شيرين
پدرم ديد مرا نه که من    بل همه را               خنده اي بر لب داشت
جمعيت قالب او داد به خاک     خاک مهمان خودش را    در آغوش فشرد


مردمان از هر سو چهرهاشان پر چين        دست دادند به خاک


خاکي که قالب نو در بغلش      دست آنان بفشرد


همگي چند قدم از هم آغوشي آن دو به عقب     بچه هايش گريان


دوستانش ز تاثر سر انگشت به دندان داشتند


جملگي رفتند و دل تنها ماند      دل نفرين شده ما هنوز تنها بود


آسمان دلم از غصه پر است        پدر مظلوم ...پدرم مظلوم.... نه پدرم مرحوم بود





موضوع : محمدحسين داوطلب ,
بازديد : 124

امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1 خرداد 1390 توسط محمدرضا غريبي

شب است و دير هنگام و تو هم نيک مي داني


اگر امشب بسويت آمدم از روي تکرار است


تنم رنجور از کار توانفرساي روزانه


و جانم خسته از بيداد تکرار است


خيابان خالي از عابر


صداي پاي من در گوش شب مي پيچد و گم مي شود


هر شب صداي زوزه سگهاي ولگرد خياباني


به يک استخواني خشک به هم پيچيده اند


سمفوني زيباي تکرار است


چه زيبا مي نوازد آن سگ رنجور


که


خون از زخمهايش مي چکد


بي لقمه ي ناني


نگاه حسرت آميزش به سگهايست که دارند استخوان را مي برند از پيش چشمهايش


لاجرم خاموش خواهد شد


و من هم خسته و فرتوت و تکراري


رسيدم خانه امشب بي هيچ تغييري


و فردا باز هم خورشيد تکراري


زمين  و آسمان و ابر و باد وماه تکراري


ب فردا آواز سمفوني سگها ... صدايش فرق خواهد کرد


بُخاري کنده خواهد داشت ... و من هم نئشه خواهم خفت ولي


در ته تهاي نئشه خواهم گفت : که ز تکرار تکراري اين تکرار بيزارم





موضوع : محمدحسين داوطلب ,
بازديد : 115

امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1 خرداد 1390 توسط محمدرضا غريبي
لوگوي دوستان
لوکس گراف | دانلود قالب وبلاگ لوگوي دوستان لوگوي دوستان
لوگوي دوستان لوگوي دوستان لوگوي دوستان
لوگوي دوستان لوگوي دوستان لوگوي دوستان
لوگوي دوستان لوگوي دوستان لوگوي دوستان



بالاي صفحه



تمامي حقوق اين وبلاگ براي سايت جامع شهرششتمد محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز مي باشد.

ترجمه به رزبلاگ توسط : لوکس گراف