close
تبلیغات در اینترنت
محمدابراهيم اكبري
سايت جامع شهرششتمد
محمدابراهيم اكبري

اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضا الْمُرْتَضَى الاِمامِ التَّقِيِّ النَّقِيِّ وَحُجَّتِکَ عَلى مَنْ فَوْقَ الاَرْضِ وَمَنْ تَحْتَ الثَّرى، الصِّدّيقِ الشَّهيدِ، صَلاةً کَثيرَةً تامَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً، کَاَفْضَلِ ما صَلَّيْتَ عَلى اَحَد مِنْ اَوْلِيائِکَ
لوکس گراف | دانلود قالب وبلاگ

بگردوم قلعه ي آباد خادمار


كي همي كوه و دشتِش سِوزه زاره


بمونديوم كي ازكوجيش باگايوم


چه كي همي جاهاش سَوز و نگاره


اِزم سر روي گيريفته تا پي ين روي


همه كوه و درختاش وِرقطاره


ازوسر آو كِرزيش و ازبونومتر


بِدو آب و هواي مرغزاره


دي پِهلي مرغزار يك جاي ديگستك


كي اسم او محله پي گُداره


بيا از قلعه سرحالت كنوم مو


خلاصه رُوي همش بيد وچناره


اِگر يك پا بسر چيشمه بيايي


همه صحبت ز اشك و از مداره


يكه جغ داد منه يكه موپورسه


يره عباس علي چندم مداره


نماشوم كي پي يرا ور مي گردن


ز آو آو بي ري آوگوش دوباره


زنا وقته دي يك جا سرشا جمه


بساط قليوشا حكمن طياره


اونا وقته خيمير دم صبح شوگير


تنوره مندزن بارو نباره


بجاي قيمه و كَسَي فسنجون


دي قلعه صحبت از ماست و تغاره


بگردوم قلعما رومردوماشره


بنازوم خلق وخوي جووناشره


يكيي كي گفته اي شِعراي مليحرِ


بِدو مَد ابراهيم اونام داره



محمدابراهيم اكبري





موضوع : محمدابراهيم اكبري ,
بازديد : 124

امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1 خرداد 1390 توسط محمدرضا غريبي

دهكده ي جهاني

فرشته ي بزرگ در رأس هيأتي بلند پايه وارد زمين شد.
بر سر در دهكده ي جهاني نوشته بود «به عصر ارتباطات خوش آمديد».
داشت از مجموعه فن آوري ها ،سرگرمي ها و شگفتي هايي كه بشر امروزي به ننمايش گذاشته بود،خوشش مي آمد كه ناگهان....
هنگام بازگشت به آسمان بيشترين تأثر و تعجب فرشته ي بزرگ كه بال هايش بر اثر انفجار سوخته بود، براي اين بود كه هيچ شخص يا گروهي مسئوليت اين كار را به عهده نگرفته بود.

دفتر روزانه

فرشته ي كاتب آخر شب كه مي شد، دفتر او را بر مي داشت ، مي نشست و با قلم بال هايش، از روي آن عيناً رونويسي مي كرد.
فرشته به يقين دريافته بود، دخترك معصوم با صداقت تمام، آن چه را در طول روز انجام مي دهد، بي هيچ كم و كاستي ، در دفتر روزانه يخود يادداشت مي كند.

عروسك

- آقا شما رو به خدا عجله كنيد... بله من خودم صداي دخترم رو از زير آوار شنيدم.
دست ها و بيلهاي مكانيكي دست به كار شدند.
هر چه گشتند جز عروسكي كه در خون لهيده بود چيزي نيافتند.
دخترك معصوم در آسمان ها ، دنبال فرشتگاني مي گشت كه او را از زير آوار در آورده بودند!

سفر

در حالي كه به مسافرت فردا فكر مي كردند، خوابشان برد.
نيمه شب ، زمين بي آن كه تاقيني بگويد آن ها را همراه با پتوهايي كه دور خود پيچيده بودند، در خود دفن كرد.
صبح شد و آن ها به طرز شگفت انگيزي به مقصدرسيدند.
اين اولين، مسافرت آسماني بود كه آن ها تجربه مي كردند.

جشنواره

جشنواره ي دنيا به كار خود پايان داد.
همه دست به كار شدند.
بعضي شادمان و پرجنب و جوش و بعضي پشيمان و اندوهناك ،قرار بود هر كس فيلمنامه اي را كه نوشته كارگرداني كند.

خارهاي معلق

همچنان كه در خانه يسالمندان مشغول دق كردن بود، داستاني نوشت به اسم «واپسين روزهاي سخت».
چند ماه گذشت و مرگ به داستانش پايان داد.
بازماندگان او مرده پرستان قابلي هستند اما،كلمات داستان، گه گاه به صورت خارهايي معلق در هوا در روح  پير مرد فرو مي روند.

زندگي

لغات مشكل را از روزشمار  زندگي اش پاك كرد.
در مخزن جديد تفكراتش ، لغت نامه اي يافت كه در توضيح كلمه ي زندگي نوشته بود:از اضداد و شامل همه چيزهايي مي شود كه شما فكر مي كنيد.

ملحفه اي از برف

با غارغار كلاغ از خواب پريد.
درختان را ديد كه زير ملحفه اي از برف راحت خوابيده اند.
نهالك با خود فكر كرد : از وحشت سكوت و شدت سرمايي كه بر كوهستان حاكم است ، از بين خواهد رفت ؛ اما او اولين زمستانش را به طرز خاطره انگيزي پشت سر گذاشت.
او با كلاغي پير دوست شده بود كه دم گرمي داشت و حرف هايش تمامي نداشت.

اولين تابلو

نوزاد چشم به جهان گشود. چشمش به اولين چيزي كه افتاد تابلويي بود كه روبرويش روي ديوار نصب شده بود:« فرزند كمتر زندگي بهتر».
برايش غير منتظره بود . با ناراحتي شروع كرد زمين و زمان را ناسزا گفتن اُوَ...اُوَ...

چند بوته گل

غم زده نگاه مي كرد؛ پنجره هاي زنگار زده ، شيشه هاي شكسته ، سقف فرو ريخته و....
اين ها، تنها باقي مانده هاي خانه پدري اش در روستا بود.
لحضه اي بعد لبخند معني داري بر لبانش نقش بست.
در قسمتي از بامِ گلي كه هنوز فرو نريخته بود ، چند بوته ي شقايق به او سلام كردند و يك صدا گفتند:« تا شقايق هست....».

چرخ زيباي زندگي

جرخ روزگار به زيبايي هر چه تمام تر در حال چرخش بود.
در گوشه اي از شهر ، دشنه اي در قلبي فرو نشست و متعاقب آن چند سرباز به مأموريت رفتند.
در گوشه ي  ديگر شهر ، تاجي از گل بر سر دوشيزه اي جوان گذاشته شد و متعاقب آن چند ريش سفيد كنار هم خنديدند.
آن روز باران مي باريدو چرخ زيباي زندگي هم چنان....

گريز

به هشت بار اعدام محكوم شده بود.
قبل از آنكه كار  را تمام كند ، بر ديوار زندان نوشت:از همه شما كه ماه هاي متوالي براي دستگيري ، تشكيل پرونده،مراحل تحقيق و صدور حكم اين جانب زحمت كشيده ايد تشكر مي كنم . به حكم صادره هيچ  گونه اعتراضي ندارم، اما حوصله ي اين كه تا صبح....
هم زمان كه جسد مرد محكوم به خاك سپرده مي شد. روزنامه هاي ماجراجو نوشتند: « مرد مجرم از هفت بار اعدام گريخت».

غريب

بالا آمد وگفت : خانم ها، آقايان! من گدا نيستم ؛ غريبم و براي برگشت به منزل....
هيچ يك از مسافرين كمكي به او نكرد.
هنگام پياده شدن ، پايش كف اتوبوس گير كرد ،افتاد پايين و سرش خورد به جدول كنار خيابان.
پس از چند لحظه ، سخت از كاري كه كرده بود پشيمان شد.
او با يك جان كندن ساده، حالا مي تواندد هر كجا كه اراده كند ، برود.

حافظه شهر

اولين روز كاري هفته ساعت هشت صبح.
هيچ كس براي هيچ كاري از خانه خارج نشد.
ساكنان صنعتي ترين شهر دنيا در بي نظيرترين روز زندگي خود ، خوب خوابيدند ؛ كامل صبحانه خوردند و حالا، بعضي با قلابهاي ماهيگيري به طرف رود خانه ي بزرگ شهر در حركتند و عده اي به كاشتن گندم در پارك ها فكرمي كنند.
شب گذشته شهر حافظه ي خود را بر اثر سقوط يك شهاب سنگ عظيم از دست داده بود.

نتيجه

همه ي فاميل براي خاك سپاري مرحوم حاج بابا به قبرستان رفته بودند ، جز خود حاج بابا كه داشت در اطراف خانه ي نبيره ي دختري اش پرسه مي زد.
دقايقي بعد ، در آن خانه نوزادي به دنيا آمد كه شباهت عجيبي به مرحوم حاج بابا داشت.

داستان

مرد گفت :« از دست تو خسته شده ام.» زن گفت:« من هم همين طور».
مرد به فكر نوشتن داستاني افتاد با عنوان : «همسران خسته».
او در پايان داستان ، سانحه اي آفريد كه طي آن خود و همسرش دچار فراموشي شدند.
زن داستان را خواند  و گفت:« داستانت پايان زيبايي دارد».
مرد لبخندي زد وگفت:« و اين پايان ، مي تواند شروع خوبي براي ما باشد».

كاغذ پاره ها

گرسنگي داشت آخرين رمق ها را از تنش بيرون مي كرد.
چاره اي نداشت؛ مثل بقيه راه افتاد . سرش را پايين انداخت و شروع كرد به بلعيدن كاغذ پاره هاي اطراف خيابان.
نزديك ظهر بود كه دل درد مهلكي به سراغش آمد.
امروز فهميده بود كه هر كاغذ پاره اي را نبايد خورد.
گوسفند بيچاره كه تازه به شهر آمده بود، ديروز با خوردن چند صفحه ي حوادث ِ ناگوارتا چند قدمي مرگ پيش رفته بود.

خطي از رنج

درگيري شروع شد.
درگيري بين دو نفر به خاطر حريم شغلي.
چاقوهايي كه قرار بود شكم هندوانه  ها را پاره كنند به جان هم افتادند ، و دقايقي بعد جنازه اي پر خون، ازدحام جمعيت و حضور پليس.
هيچ كس نتوانست به او كه توسط پليس دستبند زده شده بود، به چشم يك قاتل نگاه كند.
روز هاي جنايت كار با خطي از رنج بر چهره ي رنگ پريده و مضطربش نوشته بود: زندگي به شرط چاقو.

مسابقه ي بي نظير

ماجراجويان عصر ارتباطات بي نظير ترين مسابقهب سال را برگزار نمودند:
«مبارزه ي حيوانات جنگل با حيوانات دست آموز شهر».
پس از مسابقه، شير به خاطر حفظ مصالح جنگي اعلام كرد: از اين پس هيچكس حق تماس با افراد خارج از جنگل را ندارد.
او در كمال ناباوري ديد كه : الاغ گرگ را دريد، گوسفند روباه را فريب داد و جناب كفتار مغلوب بي چون و چراي يك گربه ي شهري شد.

ساكنان جهنّم

ماجرا جوي جهنمي با چتري از آتش در مركز دهكده ي جهاني فرود آمد.
عصر ارتباطات را گشت و به پيشرفته ترين آزمايشگاههاي علمي و صنعتي سر زد.
هنگام بازگشت دربانان جهنم  از ورود او ممانعت كردند.
آن ها معتقد بودند: شايد او ناقل ويروسي خطرناك باشد كه به لحاظ زيست محيطي براي ساكنان جهنم مشكل ساز شود.

صعود

از صخره سقوط كرد . بدنش كاملاً متلاشي شد، امام انديشه ي صعود به بلندترين قله ي روستا كه آرزوي ديرينه اش بودهم چنان در وجود او باقي ماند.
حالا او قله را فتح كرده بود و داشت با تمام وجود از مناظر زيبا، دشت هاي سر سبز و رود خانه هاي پر آب لذت مي برد.
وقتي پايين آمد مردم روستا همراه با يك تابوت خالي گورستان دهكده را به طرف خانه هايشان ترك مي كردند.
تعجب كرد؛زير عكسي كه جلو جمعيت مي رفت نوشته بود جوان ناكام....

باغبان پير

پاييز باغبان پير را با خود برد.
فرزندان او هر گاه گذرشان به باغ مي افتاد در نگاه خشك خود درخت ها را بريده و به اسكلت هاي آهني فكر مي كردند.
پس از اين نوع نگاه بود كه ديگر هيچ كس رنگ هيچ ميوه اي را نديد.
درختان كه احساساتشان  جريحه دار شده بود، هيچ گاه از خواب زمستاني بر نخاستند.

وقت ملاقات

حالت مرموزي داشت و معلوم نبود به ملاقات چه كسي آمده است؟
از بيخ گوش بعضي ها چپ چپ نگاه كرد.
فرداي آن روز روي تابلو اعلانات بيمارستان نوشته بودند:
درگذشت همكار عزيزمان....
روز گذشته حالت مرموز به ملاقات پرستاري آمده بود كه در راهرو بيمارستان فرياد مي زد : خانم ها، آقايان با شما هستم؛ وقت ملاقات تمام شد؛همه بفرماييد بيرون.

جشن تكليف

جشن تكليف شروع شده بود.
مدير مدرسه گفت: غنچه هاي زيباي ديروز! از امروز كه روز شكفتن شماست گلهاي زيبايي خواهيد شد كه مي بايست....
جشن با شكوه خاصي پايان يافت.
دخترك به خانه برگشت و ساعت ها به بوته گلي كه در باغچه ي حياطشان بود ، چشم دوخت .«آيا شكفتن اين غنچه ها را مي توان به لحظه ي خاصي از زمان نسبت داد؟»
دخترك همچنان احساس بلاتكليفي مي كرد.

ثانيه هاي سكوت

مجري در تالار با شكوه گفت : نفر اول جشنواره ، پژوهشگر ارجمند، جناب مستطاب....به خاطر ارائه ي مقاله اي تحت عنوان: عدالت اجتماعي از ديدگاه.....
مدير جشنواره كادوي سكه ها را در ميان كف هاي پر سر و صدايتشويق كنندگان در دست هاي گرم جناب مستطاب قرار داد.
در بيرون تالار شهروندي كارتن هايش را كنار خيابان ، در گوشه اي پهن كرد و....
نيمه شب ديو سرما جامه ي سياه مرگ را در ميان ثانيه هاي سكوت بر اندام يخ زده ي قرباني پوشاند.
اخبار جشنواره همه را رو سپيد كرد اما هيچكس روسياهي خبر دوم را به عهده نگرفت.

يك رباعي از خيام

هواپيما داخل دره سقوط كرد و هيچكس زنده نماند.
خلبان درر اعماق دره در جستجوي جعبه ي سياه به راه افتاد و لحظاتي بعد آن را در دست جواني كه هفت هزار سال پيش از اين از روي اسب به درون دره سقوط كده بود ،پيدا كرد.
پس از سلام و احوالپرسي، هر دو از شنيدن آخرين اطلاعات آن خنده شان گرفت.

نگاه

گل هاي مصنوعي اش را مثل هميشه كنار ميدان بساط كرد.
جز احساس يتيمي كه به تمام وجودش منگنه شده بودهمه چيز مثل اول بود . فضاي ميدان، سر وصداي ماشين ها، عبور و مرور مردم و...
در يك لحظه نگاهش بي اختيار به مجسمه ي وسط ميدان ميخ كوب شد.
عجيب بود!چطور تا امروز متوجه لبخند زنده اي كه در صورت مجسمه ي مادر موج مي زد، نشده است؟

كار مطبوعاتي

هر دو به كار مطبوعاتي مشغول بودند.
مرد براي مجله ي حيات سبز قلم مي زد وزن خبرنگار صفحه ي حوادث در يكي از روزنامه هاي كثير الانتشار بود.
ظهر جمعه تنها فرصتي بود كه آن ها مي توانستند دست پخت خوشان را ميا كنند.
ساعاتي بعد از سرو صبحانه براي تهيه ي مقدمات ناهار دست به كار شدند.
مرد به پاك كردن سبزي تازه مشغول شد و همسرش براي قيمه قيمه كرد گوشت چاقو را برداشت.

جشنواره ي برجسته ترين رويداد طبيعي سال

غالب گزارش هاي ارسالي به دبير خانه ي جشنواره تكراي به نظر مي رسيد.
گزارش سيل، زلزله، سقوط بهمن،رانش زمين و...
هيأت داوران جشنواره ، پس از بررسي هاي زياد كار طلوع را به عنوان رويداد برتر انتخاب كردند.
گزارشگر گمنام در سپده دم اولين روز بهار،گزارش لحظه به لحظه اي از طلوع خورشيد را به زيبايي هر چه تمام تر به تصوير كشيده بود.

افكار عمومي گله

سگ هم چنان كه به فكر فرو رفته بود، بي سر وصدا نگاه كرد و گذاشت تا گرگ پير مشكل گرسنگي اش را با يكي از بره ها حل كند.
دقايقي بعد كه فشار افكار عمومي از سوي گله زياد شد سگ مجبور شد ماجرايي را كه شب قبل ديده بود براي گوسفندان تعريف كند:
«چوپان در تاريكي آخر شب به همسرش حمله ور شد با ضربات محكم چوب دستي بر سرش كوبيد و زن بيچاره كه فريادهايش به گوش هيچكس نرسيد،با سر و صورت خوني ، نقش بر زمين شد و بي حركت ماند».
از آن روز به بعد ، نگراني گوسفندها بيشتر به خاطر گرگ هايي بود كه ممكن بود از سمت آبادي به آن ها حمله كنند.

جريان باد

بيماري صعب العلاج آمد و يقه ي تنها فرزند آقاي وكيل را گرفت.
آقاي پزشك براي درمان فرزند آقاي وكيل ، در مقابل مبلغ هنگفتي كه دريافت كرد زحمات زيادي كشيد اما...
چند ماه بعد پزشك با پوشه اي در دست از پله هاي وكالت خانه بالا آمد.
به اعتقاد او پسرش در لحظه ي ارتكاب قتل دچار جنون آني شده و....
آقاي وكيل براي تبرئه ي فرزند آقاي پزشك در مقابل مبلغ هنگفتي كه دريافت كرد زحمات زيادي كشيد اما...

زنگ خطر

جريان خون گزارش داد : تمام رگ هاي ارتباطي باز است و به همت مجموعه ي فداكار قلب و عروق
مواد غذايي به اقصي نقاط مملكت تن ارسال مي شود.
غالب سلولها ابراز خرسندي كردند.
همه چيز به طور طبيعي در گردش بود كه ناگهان زنگ خطر به صدا درآمد.
چند تن از سلولهاي مغز با چمدان هايي از انديشه ، براي فرار آماده مي شدند.

بيماري عجيب

قبل از خواب ، ساعت را روي هفت كوك كرد و دراز كشيد.
نيمه شب سكته آمد و او را راهي بيمارستان كرد.
پس از چند ساعت ، صداي زنگ بسيار نرم و ملايمي بر روي پرده هاي گوش او شروع به رقصيدن كردو بيداري عجيبي به او دست داد.
وقتي پزشك اظهار تأسف كرد، عقربه هاي ساعت،7بامداد را نشان مي داد.

گوش بيمارستان

«نوزادهايي كه در اين بيمارستان به دنيا مي آيند دچار پيري زود رس مي شوند.»
اين خبر مهم روز شده بود.
پس از تحقيقات مفصلي كه به عمل آمد معلوم شد: هر روز عصر از پنجره هاي ساختمان چند طبقه اي واقع در شرق بيمارستان ، كه براي مادران سالمند اجاره شده است ، دوبيتي هاي بسيار غمناكي در گوش بيمارستن زمزمه مي شود.

شرمنده ي اخلاق

حاجيه خانم كه مرحوم شد، همه ي ورثه به باقي ماندن خدمتكارش در خانه راضي شدند، جز دختر بزرگ حاجيه خانم،به چه علت معلوم نبود؛ شايد از اخلاقش خوشش نمي آمد.
يك ماه بعد، دختر بزرگ حاجيه خانم بر اثر سكته ي ناقص خانه نشين شد.
فرزندان او خدمتكار مرحوم مادربزرگ را براي كمك به مادرشان به خدمت گرفتند.
هم اكنون دختر بزرگ حاجيه خانم هر روز كه مي گذرد ، بيش از پيش شرمنده ي خوش اخلاق ترين زن دنيا مي شود.

عاجزتر از مگس

در پارك نزديك مدرسه هر روز ظهر بچه ها دورش جمع مي شدند و به صحبت هايش گوش مي دادند:
برايم مهم نيست كه شما درباره ي من چه فكر مي كنيد! مهم اين است كه همين حالا گوش هاي شما را به خدمت گرفته ام.
من آفريدگار طبيعتم؛با خنده ام بهار و با اخم هايم زمستان را مي آفرينم، چشمك زدن را من به ستاره هاي آسمان ياد داده ام ، از شما چه پنهان من خود خدا هستم و آفريدگار خدايان.
كساني كه دورش را گرفته بودند ، حوصله شان سر رفت و يكي يكي متفرق شدند.
به آخرين نفري كه از پيشش رفتنگاهي كرد و گفت:
با اين همه توانايي، در فهماندن اين مسايل به شما احمق ها از يك مگس هم عاجزترم و بي اختيار خنده اش گرفت.

بوته هاي پنبه

خودرو نظاميكنار جاده ترمز كرد.
چهار سرباز از عقب آن پايين پريده ، وارد كشتزار شدند. بوته هاي نازك پنبه در زير پاي آن ها كه براي نصب تابلو آهني آمده بودند، لگد مال شد:
«محل احداث كلانتري شماره...»
رنگ از رخ غوزه ها پريد:
آيا از اليافمان طناب دار خواهند بافت؟

خاطرات سبز

هيچكس او را نديده بود كه  بر مزار پدر گريه كند.
«انگار مهر پدر فرزندي در قلب اين پسره ي سنگ دل  وجود ندارد»اين را مردم مي گفتند، اما من بارها او رادر باغ مرحوم پدرش ديده ام ، از بيل زدن كه خسته مي شود ، مي نشيند و با خاطرات سبز پدرش كه در ميان درختان باغ در رفت و آمدند، حرف مي زند.

وعده

به شدت عاشق شده بودم .
قبل از خداحافظي رو كرد به پسرك و گفت : جمعه ساعت8 صبح در خانه منتظرت هستم ! و از فرداي آن روز بي صبرانه شروع كرد به شمارش روزها شنبه،يكشنبه،دوشنبه،...
امروز صبح در حالي كه ماهي سرخي در تُنگ سينه اش بي تابي مي كرد زودتر از هميشه از خواب بلند شد.
جلو آينه رفت و دستي به سر وصورتش كشيد .
عقربه هاي ساعتبه8 نزديك مي شد.
مادرش پيچ راديو را باز كرد:
امروز پنجشنبه....
و او انگار جز صداي زنگ در قادر به شنيدن هيچ چيز نبود.

تشابه سرنوشت

قطره ي باران به محض برخورد با دامنه ي كوه راه كالچه را پيش گرفت . در سنگلاخ ها هر چه پيش تر مي رفت رنگ چهره اش تيره تر مي شد.
خارچه هاي زيادي در بدنش فرو رفت و در برخورد با تخته سنگ هاي زيادي از هم پاشيد اما بالاخره پس از مشقت هاي بسيار به رودخانه رسيد و با شتاب مسير رودخانه را پيمود. در آستانه ي دريا هر چه پيش تر مي رفت رنگ چهره اش روشنتر مي شد و سرانجام پس از چند روز با خاطره ي خوش به دريا پيوست و از آن جا...
من هم اكنون در برخورد با كدام تخته سنگها درحال فرو پاشيدن هستم؟!

انديشه

فيلسوف در حالي كه كتاب قطوري در دست داشت از كنار جنگل عبور مي كرد. چشمش به ميموني افتاد كه با شادماني تمام در حال پريدن روي شاخه هاي درخت بود. با خود گفت : راستي انديشيدن هم چيزي نيست جز پرسشهايي برشاخه هاي فكر، اما آيا من هم مانند اين ميمون از كارم لذت مي برم؟
به فكر فرو رفت . از شدت تأثر بدنش سست شد و كتاب از دستش افتاد.

گويه هاي پراكنده

* مثل كوه بزرگ باش !هيچ كوهي از سنگ ها و خارهاي پيرامون خود در عذاب نيست.
* كوه كه باشي دست هيچ كلنگي به تو نمي رسد.
* هر چه زنده تر باشي بيشتر عمر مي كني.
* شادي از مطهرات روح است.
* رنج روي زيادي دارد بي تعارف خود را در خانه ي روانمان مي اندازد و جاخوش مي كند اما شادي ، بايد به زور دستش را بگيري و وقتي هم مي آيد براي رفتن عجله دارد.
* خورشيد هر روزه مهر تمديدي است بر زندگي نامه ي ما.
* خورشيد به عشق درياها  و جنگلها طلوع مي كند نه بخاطر خرابكاري ما انسانها
* ماه و خورشيد چه بسازيم چه بسوزيمكار خود را مي كنند.
* شبانه روز حرف بي ربطي است كه ما به ماه و خرشيد نسبت داده ايم.
* هيبت دريا ناشي از خاطرات خاموش رودخانه هايي است كه به آن مي ريزند.
* ملاقه ي تقدير دائم در حال به هم زدن ما در ديگ زندگي است.
* تحت شرايطي بدنيا آمدم ، تحت شرايطي زندگي مي كنم و تحت شرايطي مي ميرم ، اين زندگي نامه اي است براي همه.
* زندگي واقعي زماني است كه قلب انسان بيرون از خودش بتپد.
* ساز زندگي براي شادي كوك شده است آنرا غمگين منواز.
* از نوك سر نيزه نيز زندگي مي بارد.
* در آزمون زندگي همه با شتاب در حال سياه كردن پاسخ نامه ها هستند و من هنوز به نام خود فكر مي كنم.
* زندگي امتحان جمله نويسي است جمله اي زيبا با كلمات سنگ ، سنگين،سياه،سخت.
* در آزمون زندگي هيچ سوال مشتركي وجود ندارد اما همه از روي هم تقلب مي كنند.
* درداستان زندگي شخصيتهايي هستيم كه زماني در ذهن نويسنده خطور كرده ايم.
* از چشمه ي زندگي كلمه مي جوشد كلماتي كه مي توان با آن غزلي عاشقانه سرود يا قصيده اي غمناك.
* زندگي تاب خوردن در گهواره ي شرايط است.
* برگهايي بي اختيار بر روي رودخانه ي زندگي هستيم.
* زندگي هميشه گوش به فرمان ماست اما آنقدر پراكنده و بد حرف مي زنيم كه منظورمان را نمي فهمد.
* هيچ چيز زيانبارتر از يك زندگي به ظاهر آبرومندانه نيست!
* كاش متفكران مي گذاشتند مردم زندگي شان را بكنند.
* سربازان زمان و مكان ما را همچون اسيراني رو به جلو حركت مي دهند.
* پادگان اگر هم بخواهد مردمي باشد سيم هاي خاردار اطراف آن نمي گذارند.
* آزاده ترين انسانها هم ، غلام حلقه به گوش شرايط زمان و مكان هستند.
* انسان ستودن حوادث در تك شماره ي آفرينش است.
* مي گويند انسان فرهنگ ها و تمدنهاي عظيم را بنا نهاده است ، به نظرمن انسان در طول قرنها مشغول كندن چاهي بوده و قرنها بعد بايد مشغول پر نمودن آن و همين طور...
* انسان صنعتي گرفتار ميدان ميني شده كه خود كاشته است.
* انسان صنعتي آرامش خود را صرف توليد دلهره مي كند.
* در نظام طبيعت همه چيز عادي است جز انسان كه با خودش مشكل دارد.
* كاش انسان به جاي اختراع رباط به فكر فرزندانش بود.
* جنگ انسان با خود بي فايده است. او بناچار اسلحه و كتاب خود را زمين خواهد گذاشت و همچون حيوانات ديگر به راست بودن با قوانين طبيعت تن خواهد داد.
* انسان عبارت است از مجموه ظرفيت هاي تمام حيوانات بعلاوه توان دروغ گفتن.
* انسان خال زيبايي بر پيشاني آفرينش بود اين خال همه جا پخش شد و هم اكنون بصورت لكه هايي چهره ي آفرينش را ناپسند كرده است.
* انسان حيوان عجيبي است براي معشوقش اشك مي ريزد و به رويش اسيد مي پاشد.
*انسان خارق الغاده است امكانات طبيعي خود را نابود مي كند آنگاه براي ساخت لوازم مصنوعي ديوانه وار مي كوشد.
*انسان از آنجا كه دروغ گفتن بلد است توانايي ساخت همه ي چيزهاي مصنوعي را دارد.
*آدم دورو هر چقدر هم در هوا چرخ بزند بالاخره زمين مي افتد و سكه ي يك پول مي شود.
*انسان خود را نيست مي كند تا ثابت كند كه هست.
*همه در مسير قابليت هاي خويش گام بر مي دارند.
*انسان براي رسيدن به بهشت راه هاي جهنمي مي آفريند.
*تشكيل انجمنهاي حمايتي توسط انسان سرپوشي است براي خيانتهاي او به نظام آفرينش.
*برخلاف آنچه مي گويند انسان تنها مخلوقي است كه حرف زدن بلد نيست.
*آلبر كام مي گويد: «انسان تنها مخلوقي است كه نمي خواهد همان باشد كه هست.»بنابراين در ميان آدم ها فقط ديوانه ها زندگي سالم دارند.
*در زمين هيچ جنبنده اي انسان را اعتنا نكرد انسان تحقير شده به آسمان دروغ بست و گفت منم اشرف مخلوقات.
*كاش انسان به جاي اين همه افكار بلند يك شاخ كوتاه مي داشت و راحت زندگي مي كرد.
*آخرين شاهكار انسان امروزي اين است كه زباله هاي هسته اي مي كارد و آتش درو مي كند.
*هر كدام از آدمها ميني كاشته شده در ميدان عمر تو هستند بي آنكه به خنثي كردنشان فكر كني محتاطانه از لابلاي آنها بگذر.
*انسان از كمك به همسايه لذت مي برد و گرگ از رساندن غذا به بچه هايش همه در چهارچوب ظرفيت وجودي خود زندگي مي كنند و هيچكس اشرف مخلوقات نيست!
*آدم پس از خواندن چند صفحه حوادث دلش براي گرگها تنگ مي شود.
*خداوند براي آنكه انسان بار سنگين انديشه را تاب آورد به او رقص و آواز را نشان مي دهد.
*تاكنون هيچ كس نتوانسته در قصرهاي با شكوهي كه متفكران با انديشه هاشان ساخته اند زندگي كند همه محتاج خانه هاي ساده اي هستيم كه كارگران مي سازند.
*فكرها اغلب زحمت قلب را هدر مي دهند.
*قلب ها از دست صاحبانشان سكته مي كنند.
*ديوار رنجي كه فكر بالا مي آورد برسر قلب بيچاره  فرو مي ريزد.
*كسي كه بر صورت ذهنش اسيد پاشيده باشند همه چيز را زشت مي بيند.
*انديشه مجسمه اي است در كارگاه ذهن كه با عملت از آن پرده بر مي داري.
*فكر دست يابي به ساير كرات انسان را از زندگي به روي كره ي زمين باز داشته است.
*گمان نكنم حيواني پيدا شود كه لذت يك لحظه زنده بودنش را به بركت يك عمر تفكر آدمي عوض كند.
*دنيا يك شهربازي بزرگ است اين كه الان از پله هاي كدام سرسره بالا مي روي بستگي به اين دارد كه چه موقع و از كدام در وارد شده اي.
*دنيا كارگاهي است و ما همه مشغول به ساخت مجسمه هايي از انديشه هاي خود ،مجسمه هايي كه مرگ از آن پرده بر مي دارد.
*در ديگ بزرگ آفرينش زمين دانه ي عدسي بيش نيست.
*بهشت و دوزخ چيزي نيست جز تعبير فرشته ها از خوابي كه در دنيا ديده ايم.
*بعضي ها آنقدر آرامند كه با يك جليقه ساده مي توان از آنها گذشت ولي بعضي ها آنقدر طوفاني كه با كشتي نوح هم نمي توان از آنها رد شد.
*بعضي ها آنقدر سرشان شلوغ است كه نمي رسند زندگي كنند.
*به تعداد آدمهاي روي زمين حرف نگفته وجود دارد.
*كلمات روزانه ، همچون ذرات خاك و خاشاك از ذهن پراكنده مي شوند مگر كلماتي كه به صورت پاره سنگ پيشاني خاطرمان را مجروح يا همچون حبه ي نباتي كام ما را شيرين كرده باشند.
*فلسفه ، آش عجيبي است ، هر كه هر چه در آن  مي ريزد نه شور مي شود نه بي نمك!
*جنس اليافمان يكي است،روزگار بافنده براي بعضي شال گردن و براي بعضي طناب دار مي بافد.
*مردم طاقت دوري رنج هايشان را ندارند.
*مثل عنكبوت براي هم تار مي تنيم تارهايي از رنج.
*عوض خواندن يك مقاله ي اخلاقي حال همسايه ات را بپرس.
*همه با غرور تمام در حال خراب كردن خود هستيم.
*وقتي دست شرايط مي تواند جاي همه را با همه كس عوض كند ديگر چيزي بنام افتخار نمي ماند.
*هر كدام نطفه اي دررحم دنيا هستيم بعضي عقرب به دنيا مي آيد بعضي پروانه و بعضي...
*سكه بدليل قابل شمارش بودن خلق آدم را تنگ مي كند.
*وقتي سكه اي پيدا مي كني، چشم ها چند متر آن طرف تر دنبال سكه مي گردند.
*سكه ها و سكته ها به هم مربوطند.
*به زبانت رو بدهي جلوتر از خودت راه مي افتد.
*از قيافه ي آنهايي كه خودشان را خيلي جدي مي گيرند خنده ام مي گيرد.
*ساعت ها به شكوه و اعجاز درخت سيب فكر كني لذت خوردن يك سيب عايد تو نمي شود.
*خوردن يك خيار قلمي سبز و تازه از بعضي قلم فرسايي ها عاقلانه تر است.
*فواره هر چه قدر زيبا و بالا رونده،كار سيفون را نمي كند.
*چشم مرداب به رودخانه كه مي افتد به فكر فرو مي رود.
*يك بوته خار طبيعي به ده سبد گل مصنوعي مي ارزد.
*پرنده ها هنگام عبور از بام زندان پروازشان كند مي شود.
*آسمان ،خاطرات خود را از گلوي چاه روايت مي كتد.
*جايي كه براي مگس انواع خوراكي يافت مي شود پروانه خون دل مي خورد.
*درخت عبارت است از چماقي براي فرو افكندن و عصايي براي برخاستن.
*كوهستان هميشه آرام است حتي وقتي رودخانه اي طغيان مي كند يا گرگي زوزه مي كشد . در آنجا همه زبان هم را مي فهمند و به هم گوش مي دهند ، اي كاش....
*در جنگل ، تمام در آرامشن


موضوع : محمدابراهيم اكبري ,
بازديد : 138

امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1 خرداد 1390 توسط محمدرضا غريبي
لوگوي دوستان
لوکس گراف | دانلود قالب وبلاگ لوگوي دوستان لوگوي دوستان
لوگوي دوستان لوگوي دوستان لوگوي دوستان
لوگوي دوستان لوگوي دوستان لوگوي دوستان
لوگوي دوستان لوگوي دوستان لوگوي دوستان



بالاي صفحه



تمامي حقوق اين وبلاگ براي سايت جامع شهرششتمد محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز مي باشد.

ترجمه به رزبلاگ توسط : لوکس گراف