close
تبلیغات در اینترنت
مرتضی دولت آبادی
سايت جامع شهرششتمد
مرتضی دولت آبادی

اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضا الْمُرْتَضَى الاِمامِ التَّقِيِّ النَّقِيِّ وَحُجَّتِکَ عَلى مَنْ فَوْقَ الاَرْضِ وَمَنْ تَحْتَ الثَّرى، الصِّدّيقِ الشَّهيدِ، صَلاةً کَثيرَةً تامَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً، کَاَفْضَلِ ما صَلَّيْتَ عَلى اَحَد مِنْ اَوْلِيائِکَ
لوکس گراف | دانلود قالب وبلاگ

زندگي آسوده
حاشا كه زبان خويش آلوده كنم
در مدح كسان تلاش بيهوده كنم
صد كوه به دوش خود كشيدن بهتر
تا تكيه به زندگي آسوده كنم

بندگي
اي حضرت عشق بندگي كار من است
تصوير تو در نگاه بيدار من است
اي كفر برو اگر چه اين فقر هنوز
همسايه ي ديوار به ديوار من است

قدم آخر
چون زمزمه آب صدا كرد مرا
همسايه سبز بوته ها كرد مرا
گفتم قدم آخر اين راه كجاست
با اول عشق آشنا كرد مرا

پاييزان
ياران نفس تگرگ را مي شنوم
لرزيدن شاخ و برگ را مي شنوم
از باغ كه در تصرف پاييز است
هر لحضه صداي مرگ را مي شنوم

دست بيعت
مردي به فرات دست غيرت داد
يعني به حسين دست بيعت داد
در گستره ي آب وفا مي پاشيد
آن مرد كه بوي استقامت مي داد

سردار رشيد
آمد به سراغ آب سردار رشيد
هر چند كه تشنه بود اما نچشيد
او شست زجان خويش دست ولي
دست از هدفي كه داشت هرگز نكشيد

هفتاد و دو لاله
آن خصم كه فهمي از گل ياس نداشت
هفتاد و دو لاله چيد و احساس نداشت
ميدان وفا ز مرد خالي مي گشت
آن روز حسين اگر عباس نداشت

تفسير كدام آيه
او كيست كه گرد هر خطر مي گردد
از نام وي آب شعله ور مي گردد
تفسير كدام آيه قرآن است
كز داخل آب تشنه بر مي گردد

ايران
اي مهد سرافراز من ايران عزيز
برتر زمقام و منصب و جان عزيز
پاينده و سربلند ماني همه وقت
در سايه التفات قرآن عزيز

اشتياق
وقتي كه به خانه دلم سر مي زد
انگشت لطيف عشق بر در مي زد
عقل آمد وره بست بر او اما دل
در آتش اشتياق پرپر مي زد

مي دانست1
از درد زمانه آه را مي دانست
نه آينه و نه راه را مي دانست
ماتم كه چگونه انتخابش كردند
مردي كه فقط گناه را مي دانست

مي دانست2
مقصود شب وشهاب را مي دانست
او معني آفتاب را مي دانست
در پرسش اين كه كوچه ي عشق كجاست
از روز ازل جواب را مي دانست

مي خواهم ونيست1
در ظلمت شب شهاب مي خواهم ونيست
يك خرمن نور ناب مي خواهم و نيست
در اين شب دلگير و در اين جمع خموش
برخاسته اي زخواب مي خواهم ونيست

مي خواهم ونيست2
در ظلمت شب شهاب مي خواهم ونيست
آن مي كه كند خراب مي خواهم ونيست
در سينه خود پرسش نابي دارم
مردي كه دهد جواب مي خواهم ونيست

خانه ي آباد
تا خرمن عمر عقل بر باد نشد
در مكتبت اي عشق كس استاد نشد
گفتم كه بناي دل فرو ريخت شگفت
اين خانه به جز غم تو آباد نشد

تبريك
ديريست كه با من سخن نيك نگفتي
از دور سرودي و زنزديك نگفتي
دادند پيامم همه من منتظر تو
افسوس كه عيد آمد وتبريك نگفتي

چشم و دل
تصوير تو در نگاه من جاري بود
پرچين دلم  ز عشق گل كاري بود
از چشم فريبنده تو مي خواندم
يك واژه ي نه ولي دلت آري بود

خو نگرفت
مرغ دل من به هر هوس خو نگرفت
از دام رهيد و با قفس خو نگرفت
هر چند كه با آينه يك عمر نشست
با اين همه باز يك نفس خو نگرفت

شهيد
دل در تب عشق شد گرفتار شهيد
زاهد به خدا نمي كند كار شهيد
جان بر كف وآيه بر لب و سر بردار
اين است روايتي ز كردار شهيد

نداشت
آن قدر ز خود گفت كه اندازه نداشت
در دفتر خود سروده ي تازه نداشت
وا كرد دهان براي فرياد زدن
ديدم دهنش به غير خميازه نداشت

نور ميلاد
صبحي كه طلوع معني ديگر داشت
در سايه عشق آسمان سنگر داشت
وقتي كه زكعبه نور ميلاد دميد
روييد گلي كه بوي پيغمبر داشت

شب خورشيدي
محكوم ستم هميشه در ياد علي ست
يعني كه زمانه تشنه داد علي ست
خورشيد چگونه مي تواند باشد
تابنده تر از شبي كه ميلاد علي ست

آيه ي تنهايي
او آيه ي آشكار تنهايي بود
در هُرم و عطش هنوز دريايي بود
با اين كه صفا ولطف از او مي باريد
شمشير كشيدنش تماشايي بود




موضوع : مرتضی دولت آبادی ,
بازديد : 108

امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 01 خرداد 1390 توسط محمدرضا غريبي

مرتضی دولت آبادی(جانفزا)
متولد: 1339
زادگاه: ششتمد- سبزوار
**********************
تحصیلات ابتدایی را در مدرسه ی بیهقی ششتمد و دوره ی متوسطه را در دبیرستان دکتر غنی سبزوار گذرانید.پس از ورود به دانشسرای مقدماتی و استخدام در آموزش وپرورش با ادامه ی تحصیل در دانشگاه تهران موفق
به اخذ مدرک کارشناسی ارشد در رشته ی تاریخ و فلسفه ی تعلیم وتربیت گردید.سالها به عنوان عضو هیات علمی مرکز تربیت معلم سبزوار به تدریس در مراکز علمی و دانشگاه ها پرداخت.از آغاز دوره نوجوانی با ورود به دنیای ادبیات در تمام قالب های شعری طبع آزمایی کرد که موفقیت وی در قالب های غزل و رباعی جلوه ی روشن تری یافت.
خلاصه ای از فعالیت های فرهنگی-ادبی:
- تالیف مجموعه شعر عشق بر صلیب (انتشار امید مهر)   
- کسب رتبه ی سوم کشوری مسابقات قلم(سال های 71و73)
- داوری مسابقات شعر در دوره های متمادی آ موزش وپرورش استان
وشهرستان
- ویراستاری قرآن منظومه تالیف حسن راحتی
- ویراستاری میراث فرهنگی ششتمد تالیف محمد
عبداله زاده ثانی
- تالیف مقایسه ی نظریات تربیتی امام محمد غزالی
وژان آموس کمنیوس

******************
بخش عمده ای از فعالیت های دولت آبادی را نگارش
داستانها یی تشکیل میدهند که مصالح
اولیه ی آن بیست و پنج سال طول کشیده است
.
آماده ی چاپ
- دفتر دوم (مجموعه شعر)
- دست های خارنجی(مجموعه داستان)
- سال های باد و خاکستر(رمان)
.
دولت آبادی در آثار دیگران
.
- دایره المعارف بزرگ سبزوار تالیف محمود بیهقی(جلد اول و دوم)
- قبله ی انتخاب انتشارات کنگره شهدای خراسان
- زیر مهتاب کویر انتشارات ابن یمین
- رساله الحقوق منظوم امام سجاد انتشارات ضریح آفتاب
دولت آبادی هم اکنون مدرس دانشگاه آزاد اسلامی و عضو هیات مدیره انجمن نخبگان ششتمد می باشد.




موضوع : مرتضی دولت آبادی ,
بازديد : 147

امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 01 خرداد 1390 توسط محمدرضا غريبي

گُرگرفت

اسمت آوردم دهانم گرُ گرفت

از تو تا گفتم زبانم گر گرفت

در خيالم خواستم تا بوسه اي

از لبت گيرم لبانم گر گرفت

خواستم از كوچه هاي خاطرات

رد شوم ديدم كه جانم گر گرفت

رفتي و برق نگاهت در دلم

شعله زد تا استخوانم گر گرفت

از دل درياي انم چيزي مپرس

از كران تا بي كرانم گر گرفت

حاصل صبرم تو مي داني چه شد

خاك شد جسمم روانم گر گرفت

سنگ حتي با تمام سردي اش

تا شنيد اين داستانم گر گرفت

گــل لبــخند

درون ســیــنه دردی آشــــنا دارنــد ایــــن مـــردم

 

و از احســاس غــربت نیز سرشــارند ایــن مــردم

 

کســی آیــــا بهــــار عشــق را وارونــه معـنـا کرد

 

کــه از آب و گــل و آییــــنه بیـــزارند ایــن مـردم؟

 

بـه مــا گفـــتند مـردی چـون مسـیح از راه می آید

 

و در محـراب رویـش سجـده می آرنــد این مردم

 

مـن از طـرز نـگـاه کـودکان همـواره می خــوانـم

 

کــه فـردا بــار غــم از شــانه بــردارند ایــن مردم

 

خـوش آن روزی که بیــند جانفزا در باغ های یاس

 

بـه جــای غـم گــل لبــخـند می کــارند ایــن مــردم

 

مرتضی دولت آبادی (جانفزا)

تند باد

دردي به جان دويده و باور نمي كنم

خاري به دل خليده و باور نمي كنم

ديدم كه از رواق دلم آن شكسته بال

بر آسمان پريده و باور نمي كنم

آه اي ستاره اي كه غروب ترا شبي

با چشم خويش ديده و باور نمي كنم

احساس مي كنم كه بدون تو اي عزيز

جانم به لب رسيده و باور نمي كنم

ماتم كه از مزار تو اي نازنين من

ياس و سمن دميده و باور نمي كنم

اينجا به رغمخاطر ما تند باد مرگ

بر باغ و گل وزيده و باور نمي كنم

اي واي طعم تلخ جدايي چه سخت بود

اين داغ را چشسده و باور نمي كنم

آري زدست رفت چو مي رفت روي دست

اين قصه را شنيده و باور نمي كنم

سردار عشق

خيمه زد در عرصه ي دل لشكر بيدار عشق

شعله زد بر خرمن جان دست مشعل دار عشق

پاي همت سست شد در كوره راه زندگي

كو چنان دستي كه سازد رخنه در ديوار عشق

بي گمان در وادي عشاق سرها رفته است

كينه اي ديرينه دارد با دلم سردار عشق

آسمانا همتي تا زين تغابن وارهم

جامه پشمينه را سودا كنم با دار عشق

حديث عشق

وقتي كه گوش مردم درمانده باز نيست

ديگر سلاح سرد سخن كار ساز نيست

گفتم كه باز با تو بگويم حديث عشق

ديدم زبان براي سرودن مجاز نيست

از دل غبار مبهم خواهش زدوده ام

زيرا مرا به منصب دنيا نياز نيست

اي دردهاي كهنه بمانيد سر به مهر

زيرا در اين زمانه كسي اهل راز نيست

شايسته ستودن و بالا گرفتن است

دستي كه خود براي گرفتن دراز نيست

رد پاي عشق

كاش مي شد كه من از كوچه تو سر بزنم

ميهمانت شوم و حلقه بر آن در بزنم

در طواف حرمت اي همه ي پاسخ من

از چه رو دم ز سوالات مكرر بزنم

اين كه تقصير دلم نيست خدا مي خواهد

محك عشق به اولاد پيمبر بزنم

بي قرار توام و بال و پري نيست مرا

تا كه در شرجي چشمان تو پرپر بزنم

در قدمگاه تو جان هديه ي بسيار كمي ست

به اميدي كه قدم در صف محشر بزنم

از عبور تو در اين راه به جا مانده هنوز

رد پايي كه بر آن بوسه ي آخر بزنم

تا اسير تو شد آهوي دلم فهميدم

كه دَم از ضامن و صياد برابر بزنم

مي رسد سايه ي تهديد و مرا نگذارند

حرفي از نحوه پرواز كبوتر بزنم

مي دهي باده اشراق ومحال است اگر

من به فتواي كسي سنگ به ساغر بزنم

مشكل است

از قفس راضي مشو وقتي پريدن مشكل است

بعد از آن از دامن گل دانه چيدن مشكل است

در سكوتستان براي ما خموشي سخت نيست

ياوه گويي هاي نااهلان شنيدن مشكل است

رستن از زنجير و ديوارهاي آهنين

جمله آسان باشد و از خود رهيدن مشكل است

مي شود يروزه در دنيا به نام ونان رسيد

تا مقام قرب حق عمري رسيدن مشكل است

طاعت از فرمان ايزد نعمت شايسته اي ست

گرچه در اين ماجرا با سر دويدن مشكل است

دل از اين دنيا بريدن مثل مجنون عاشقي ست

چشم بر در دوري ليلا كشيدن مشكل است

در مصيبت لب فرو بنديم هر دم غنچه وار

سينه را مانند گل گويا دريدن مشكل است

ما شنيديم از بزرگان مي توان آزاد زيست

زير بار منت دو نان خميدن مشكل است

گرچه اهل دل سخن را عرضه مي دارد ولي

در چنين آشفته بازاري خريدن مشكل است

نظم سازي كار آساني ست پيش دوستان

در حريم اهل دل شعر آفريدن مشكل است

پنجره ي دل

وقتي سخن به وصف تو آغاز مي كنم

در آسمان عاطفه پرواز مي كنم

فرياد عشق هم زبلندي شنيدني ست

تا من زبام خاطره آواز مي كنم

با آرزوي آنكه تو از راه مي رسي

دل را شبيه پنجره اي باز مي كنم

بر گرد شمع خاطرت اي نازنين من

پروانه وار تا به سحر راز مي كنم

گلواژه اي كلا حقيقت فدا شود

تا قصد استعاره و ايجاز مي كنم

من قلهي رفيع غزل را نديده ام

زين رو نظر به حافظ شيراز مي كنم

مه مي كشد حجاب و به تحليل مي رود

وقتي سخن به وصف تو آغاز مي كنم

بيت خوش

به سيب سرخي به سيب رسيده مي مانم

به نقش لاله ي در خون تپيده مي مانم

بيا كه منتظر دستهاي گرم توام

اگر تو باز نيايي نچيده مي مانم

خزان رسيد و باغ دلم به غارت رفت

درست مثل گل داغديده مي مانم

در انجماد فضايي كه سرد وتاريك است

به انتظار طلوع سپيده  مي مانم

ميان دفتر شعري كه روزگار سرود

اگر چه بيت خوشم ناشنيده مي مانم

چشمه ي صداقت

اي همره و همدل و انيسم

پيدا ز تو گوهر نفيسم

امروز كه روز شادماني ست

شرحي ز رخ تو مي نويسم

اي سوسن باغ زندگاني

با من تو هميشه هم زباني

مانند قناري نوا خوان

در گلشن ما ترانه خواني

لبخند تو مي شود چو آغاز

صد پنجره در دلم شود باز

با آن كه ششكسته بال شعرم

ياد تو دهد توان پرواز

با خنده ي تو شب آفتاب است

با گريه ات آسمان خراب است

زيبايي تو به چيست مانند

مانند سوال بي جواب است

با من بنشين و گفتگو كن

گم كرده خويش جستجو كن

در چشمه پاكي و صداقت

برخيز و به ياد حق وضو كن

همسايه ي خدمت وهنر باش

از مكر زمانه بر حذر باش

در باغ وجود وصحن هستي

بر نخل اميد من ثمر باش

روح آب

مي آمد وسخاوت باران ناب داشت

مي گفت و مي سرود و دم آفتاب داشت

او از قبيله ي خرد و ايل عشق بود

مردي كه كوله بار غم بي حساب داشت

از انتظار آمدن يك بزرگ گفت

در رفتن حكومت ظالم شتاب داشت

شرقي ترين سروده ي تاريخ را نوشت

مردي كه در كوير عطش روح آب داشت

در عرصه اي كه لشكر شك تيغ مي كشيد

آن يكه تاز معركه پا در ركاب داشت

هر كس به قدر حوصله خود سوال كرد

او چون حسين وارث آدم جواب داشت

از صاحبان زور وزر روزگار خويش

از مفتيان بي غم دوران عذاب داشت

بسيار گفته بود به گوش جهانيان

نفرين به ملتي كه چنين ميل خواب داشت

در باور زمانه نگنجيده بود چون

صد كهكشان ستاره و عمر شهاب داشت

تسليم عقل و دشمن ديرين جهل بود

يعني در اين ميانه حضور و غياب داشت

موسم ميلاد

ما خوشه چين مزرعه فرياد بوده ايم

فارغ زدام و دانه صياد بوده ايم

با دسته هاي چلچله پرواز كرده ايم

شانه به شانه هم سفر باد بوده ايم

سر خم نكرده ايم به درگاه ناكسان

وقتي اسير پنجه بيداد بوده ايم

كي دست خويش را به تمنا گرفته ايم

كي ريزه خوار سفره شياد بوده ايم

ما در خيال وعده شيرين نبوده ايم

تلخي چشيده ايم كه فرياد بوده ايم

از خود رهيده ايم كه زنجير بندگي

بر پاي نفس بسته و آزاد بوده ايم

در گفتن حقايق و در راست قامتي

بي عيب تر ز سوسن و شمشاد بوده ايم

اي نازنين ز موسم ميلاد ما مپرس

با موجهاي حادثه همزاد بوده ايم

لحظه هاي پلكاني

بعد از تو پرپر مي شود گلهاي دشت مهرباني

لبريز ترسم از تب يك اتفاق ناگهاني

لبخند تو يك يادگاري يك نشان بر سينه ي من

از من به جا مي ماند آيا رد پايي يا نشاني

تو مي روي فردا مرا از ياد خواهي برد قطعي ست

با من بخوان امروز درس عاشقي تا مي تواني

در جاده هاي بي هدف اين كوچه هاي بي سرانجام

تا كي مرا تا كي مرا اي عشق با سر مي دواني

شور غزل خاموش خواهد شد نباشي پيش من آه

بي تو بهانه مي شود شعرم نمي خواهي بداني

در اشتياق ديدنت تقسيم مي شود وقتهايم

بعد از تو ديگر خسته ام از لحظه هاي پلكاني

تفسير چشمان تو بودم در تمام شعرهايم

بساير از اين دست گفتم با زبان بي زباني

اتفاق

هــلا ای نــازنـین وقـتی درخـت عــشق گـل می داد یـادت هـست؟

 

بهــاریـن لحـظه هـایی را کـه چـشم مـا بـه هـم افـتـاد یـادت هست؟

 

تمــــام سـایـه هــا در رفــت و آمـد هـایــشان مــا را نمـــی دیــدنـد

 

و بــاران بــود و مــا بـودیــم زیـر سـایـه ی شمــشاد یــادت هـست؟

 

تـو مــی گفــتی و پــرمـی شــد وجـــودم از نفــسهای دل انگـــیزت

 

قســم خــوردی کــه می مــانم برایــت هــر چه بــادا بــاد یادت هست؟

 

چــــه روزی بــــود وقــــتی بـــر فــــرازقلـــه هــــای آرزو هـــامـــان

 

صــدایــم مــی زدی در آسمــان مـــن هـــم تــو را فــریاد یـادت هست؟

 

چقــدر از خــوش خیـــالی هــای خــود بــودیم خـاطر جمــع خـاطر جمع

 

و مــی دادیــم هـــر دم غصـــه هـامـان را بـه دســت بـــاد یــادت هـست؟

 

نوشــــتـم بــــارهـــــا در دفـــــتر دل اســـمت ای لـیـــــلای شـیـــــرینـــم

 

تــو در یـــاد منـــی آیـــا مـــن مجـــنون تـــر از فـــرهـــاد یـــادت هست؟

 

کســی پیـــدا شـــد و بـــا چنـــگ و دنــــدان چیـــــد گلـــهای محـــبـت را

 

کـــه او مــی آمــد از پشـــت حـصـــار نـــا کـجـــا آبـــاد یـــادت هــست؟

 

غـــروبـــی بـــودو یـــک پــــایـیـــز ســـردی در نـــگاه مهــــربـــان تـــو

 

نمــی دانــــم چـــگــونــه عــاقــــبـت آن اتـــــفـاق افـــــتاد یـــادت هــست؟

 

مرتضی دولت آبادی(جانفزا)

جذبه ي چشم

از چه مي مانم هميشه از خودم غافل بگو

بر نمي داري چرا دست از سرم اي دل بگو

از تلاقي نگاه ساده ام با چشم تو

جز پريشاني چه شد آخر مرا حاصل بگو

از تو مي پرسم جوابم مي دهي يا باز هم

پرسشم را مي كني با خنده اي باطل بگو

ذره ذره مي شوم آب از هجوم دردها

در كجا پيدا كنم درمان اين مشكل بگو

مي كشاند جذبه ي چشمت مرا اين راز چيست

با تو هستم راز اين درياي بي ساحل بگو

گفتي

گفتي كه شاعران همه نشخوار مي كنند

خود را حقير و بنده ي دربار مي كنند

گفتي براي شهر شدن داد مي زنند

يا با سپاه قافيه پيكار مي كنند

وقتي كه سفره سفره ي رنگين رديف شد

هر بوده را نبوده و انكار مي كنند

وقتي كه وزن شعر به مثقال مي رسد

از اين و آن گرفته و خروار مي كند

وقتي عبور حادثه حس مي شود ز دور

از ترس موش گوش به ديوار مي كنند

گفتي كه خود شنيده و با چشم ديده ام

اينان به جرم خويشتن اقرار مي كنند

فرضم بر اين كه آن چه تو گفتي درست بود

اين كارها به عالم پندار مي كنند

اين را بدان كه يك قوم خفته را

مي افتد اتفاق كه بيدار مي كنند

اي جانفزا ببين كه اديبان روزگار

همواره شعر تاب تو تكرار مي كنند

پُل بودن

در آسمان چشم تو ما را ستاره نيست

آخر سزاي جام دلم  سنگ خاره نيست

دستي شكست پنجره رو به ماه را

ما مانده ايم و توده ي درد ي كه چاره نيست

اي دست آشنا مددي كنكه گفته اند

در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست

پرواز صد كبوتر از بند رسته را

اي دل ببين مگوي كه جاي نظاره نيست

مي ماند آن كه از پل بودن گذشته است

چون جانفزا كه در پي عمر دوباره نيست

آتش گرفت

=به استقبال غزلی از قیصر امین پور=

 

تـا تـو را دیــدم سـرم آتـش گــرفـت

گـریه کـردم دفــترم آتــش گــرفـت

در خـیالــت تــا بــه پــرواز آمــدم

نــاگــهان بـال و پــرم آتــش گرفت

ســوخـتم از دوریــت ای نــازنــین

ایــن تکــیده پیــکرم آتــش گــرفت

شعــله ور کــردی حــریم عــشق را

هـم خــدا و هـم حــرم آتـش گــرفت

می شــود آیــا تو بــرگــردی شــبی؟

زیــن تــوهّــم بــاورم آتــش گــرفت

از نگــاهـت چشــمه شد آتــش فشــان

چشــمه نـــه، چشم تــرم آتــش گرفـت

از تنـــور سیـــنه ام از ایـــن غــــزل

شعــرهـــای دیــگــرم آتــش گــرفت

گفــتم از ایـــن ســـوخــتن راحـت شـدم

بـــاز هـــم خــاکســترم آتـــش گــــرفت!!

مرتضی دولت آبادی(جانفزا)

خــاطــره

لبـی بخـند !بـرایــم بـه خنــده عــادت کـن

بـدون فــاصــله بــا مــن بیــا و صحـبت کـن

نگاه روشنت انــگار بــاغ خــاطـره هـــاست

مـرا بـــه دیـدن ایــن کــوچـه باغ دعوت کن

وعشق حـرف کمـی نیـست در کتاب وصال

ازیـن کـتــاب بــرایــم کـمــی روایــــت کـــن

من و نـگاه تـو و عــاشـقی ،مگـر جـرم است؟

چــه احـتــیـاج بـه داور،خودت قــضـــاوت کـــن

سـرم دواندی و عمـرم بـه هیـچ و پــوچ گذشت

دمــی بـیــا و تـلافــی ایـــــن غـــــرامـــت کـــن

بـرای پــر زدن عــاشـــقــانــه فـــرصــت نیـــست

بیـا بـــه هـم قفـــسی لا اقـل قنـــــاعــــت کـــن

خــدا کـنــــد کــه دوبـــــاره مــــرا بــــه یـــــاد آری

تــویــی خــدای مـن و ایـــن دعـــــا اجــــابــت کـن

 مرتضی دولت آبادی (جانفزا)

شبیه آب وآینه

همــیشـه پیــش مـن بمــان کـه اسـم دیــگـرم تـویی

غـــزل غـــزل تـــرانـه ای تـمـــام دفـــتـرم تـویـی

منــم کــه دل سـپــرده ام بـه نــازنیــن تـریـن کسم

کــه مــی بـــرد دل مـــرا؟یــگـانـه دلـــبـرم تـویـی

تــو حبــس مــی کنی مـــرا میـــان قـلــب خود ولی

بـــه داد مـــن نـمــی رســـد کســی ویـــاورم تــویـی

بــه عــشق شک نمــی کنــم خـیـــال مــی کنـم کسی

کــه مــی رســانـد عــاقــبت بــه مرز بــاورم تـویـی

چقــدر صــاف و ســـاده ای شـبـــیه آب و آیــنه

زلال و پـــاک مـــی شــوم چــو در بـــرابـــرم تـویی

هـمـیـــشه ســعی مــی کـنــی صفـــا دهــی دل مـــرا

خــــدای خــــانه ی مــــنی،منـــــا و مشــــعرم تــویـی

بــه بــاد اگــر رود ســرم زدســت ایــن زبــان ســـرخ

چــه سبــز مـی شــوم کــه هــم زبــان و هم سرم تویی

قـســم بــه آن کــه بهــتـریـن نشــانـه ی محــبت اســت

کــه بعــد از او بــرای مــن بــه جـــان مـــادرم تـویـی

مرتضی دولت آبادی(جانفزا)

درد عشق

لخــتی بخــند تــا شــب تــارم سحــر شــود

حـرفـی بـزن کــه تلــخی کـامـم شکـر شــود

تــا زنــده ام بــه خــال تـو دیگر خیال نیست

زیـــن دانــه ی ســـیاه کــه دام خــطـر شــود

بیـــرون نمــی رود ز دلـــــم شــوق دیـــدنــت

تـــا لحظــه ای کــه روحــم ازیــن تـن بدر شود

هـــر چــنـد از نــگـــاه تــو آتــش گـــرفـــتـه ام

بـگــذار تـــا تـمــــام دلــم شـعــــلـه ور شــــود

بــــا داغ خــو گــرفــتم و بــا شـعـــله سـاخــتم

ای کــاش درد عــشق از ایــــن بیــشتــر شــود

مرتضی دولت آبادی(جانفزا)




موضوع : مرتضی دولت آبادی ,
بازديد : 119

امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 01 خرداد 1390 توسط محمدرضا غريبي

فانوس چشم

تو  ای زیباترین  تصویر  شعرم  آشنا با  درد با من باش

تماشا کردنت را دوست دارم لحظه ای  برگرد با من باش

به ساحل ره نخواهم برد بی فانوس چشمان تو بی تردید

نبندی  چشم هایت  را  بر این حیران دریا گرد با من باش

من از عشق تو ای آتش فشان قله ی خاموش سرشارم

دل ما  هردو  دارد  شعله شعله  آه آه  سرد  با من  باش

چه زیبا می شکوفد غنچه های نازک احساس در ذهنم

چو می بینم کنارم می نشینی فارغ از هر درد با من باش

من از هرم نفسها یت بهاری می شوم در حس و حالی سبز

نگاهی  کن  به  سمتم  تا  نیفتد  اتفاقی  زرد  با  من  باش

تو تصویری  مجسم  می شوی  از شعرهایم  خوب  می دانم

دوبیتی های  چشمت  را به من کن هدیه ای نامرد با من باش

بیا  از  من  بگیر  این  دفتر  و با خود ببر هر جا که می خواهی

بریز  این  واژه ها  را  در هم  از نو  می شود  آورد  با من  باش

 مرتضی دولت آبادی (جانفزا)

مادرم

آري تمام خوبي دنياست مادرم

هم ماضي و مضارع و فرداست مادرم

در متن مبهمي كه برايم فراهم است

تفسير عاشقانه ي معناست مادرم

من گوهر اميد و وفا گم نمي كنم

چون معني صداقت درياست مادرم

از چهره ام شيار غضب محو مي شود

وقتي كه مثل آينه پيداست مادرم

تا مي شكوفد از دو لبم غنچه ي نشاط

از اشتياق غرق تماشاست مادرم

عمري ست در تداركمهرم و غافلم

آورده است بي كم و كاست مادرم

در شادي ام هميشه مرا ضرب مي كند

در جمع غصه معني منهاست مادرم

با  او تمام غربت و اندوه مي رود

يعني حيات و راحتي ماست مادرم

مفهوم سبز عاطفه و شرح شادي است

با اين همه خلاصه ي غمهاست مادرم

از منسوال مي كني آخر حيات چيست

آري تمام خوبي دنياست مادرم

تو با منی؟

کتـاب خاطرات خـوش،فـراتر از طـراوت بهــار مـن،تـو بـا منـی؟

تـمـام روشنایی وقــرار لحـظه هــای بی قـرار مـن،تـو با منی؟

هنـوز رد پـای تـو در ان شبـی کــه از خـم دلـم عبــور کرده ای

بـه جای مــانده آن چنـان که حس بـودن تو در کنارمن،تو با منی؟

همیشه پیش این و آن میان جمع دوستان و دشمنان این دیار

چقدر گفته ای ندارد این جهان کسی شبیه یار من،تو با منی؟

در این مجال کم کسی بـه من اجازه می دهد بگویم از گنـاه تـو؟

و یا فریب چشم های روشنت که برده هشت و چار من،تو با منی؟

زهـر چـه گفـته بـاشم از تـو،از خـودم،ازیـن حـوادث شگفت و تلـخ

لبـم به جام عافیـت نمی رسد کشیده ای تو دار مـن ، تـو بـا منی؟

شکستــه ام ولی هنوز کاسه های صبر من ترک نخورده مانده است

ببــین چه کرده ای بـه من تو ای سیـاه کرده روزگـار مــن،تو بـا منی؟

تمـام چـاه هـای پیـش راه من که هـر کـدام نقــشه ی بــرادریــست

دهـان گشـوده و زبـان شبـیه خنـجری در انتـظار مــن،تــو بــا منــی؟

گرفـته ام سراغ یک جـواب را و گــاه از خــودم ســوال می کنــم چرا

نشسته در کمـین و او کمـان کشیده در پـی شکار مـن! تــو بـا منـی؟

سـرودن و شنـیـدن و وفــا و عهـــــد و آرزو مگــــر قــــرار مــا نبــــود؟

چگـونه می شـود مگر شمرد درد هــای بی شمــار مــن تو بـــا منــی؟

همـیشه حـس مبـهمی مـرا بــه سمـت ابـرهـای بغـض کــرده می برد

بـه سمـت گــریـه هــای بی اراده ،خــاطرات نــاگـوار مــن تــو بــا منی؟

چـه سال هـا کـه دست هـای خواهشم و التـماس گنگ چشم هـای مـن

دخـیل قـامت تـو شد چـه دیـر آمـدی! گذشته اعتبار مــن ،تو با منی؟

اگـر چــه عـشق را کسی کشـیده بر صلـیب و داسـتـان مــا تمــام شــد

ولـی بــه یــاد روزهــای رفــته مــان غزل بخــوان نگــار مــن،تو بــا منــی؟

مرتضی دولت آبادی(جانفزا)

پدر

چون كوه استوار برايم بمان پدر

پيش تو چيست ارزش نام و نشان مگر

هر جا كه سر زدم به خدا هيچ كس نداشت

مثل تو از نهايت غم هاي من خبر

زير هزار منت و محنت خميده اي

با اين اميد خم نشود قامت پسر

خاري اگر به پاي من ناتوان خليد

اين خار بود در دل تو مثل نيشتر

در تو غمي نشسته به پهناي روزگار

مبهوت مانده اي كه قضا بود يا قدر

شك نيست زحمتي كه برايم كشيده اي

از روي غفلت است اگر مي دهم هدر

مادر اگر چه كرد فدا جان خويش را

اما تويي كه دور نمودي ز من خطر

در دل نشسته مادر و مهرش نمي رود

ليكن محبت تو نخواهد رود ز سر

پرهيز مي كنند گروهي ز اسم تو

اما حقيقتاً خطري نيست در صَفر

اين طبع نظم را از تو من ارث برده ام

ذوقي كه پيش انجمنم هست چو شكر

هرگز مباد آنكه بينم شكسته اي

يا لحظه اي به چشم من آيي شكسته تر

آيينه خيال

ابري به آسمان دلم چنگ مي زند

ضربي ز غم گرفته و آهنگ مي زند

صد آفرين به همت طفلي كه در سكوت

آيينه ي خيال مرا سنگ مي زند

نقاش روزگار به ديواره هاي دل

تصوير خاطرات تو را رنگ مي زند

ناقوس مرگ حاكي تجريد روح ماست

هشدار زندگي ست اگر زنگ مي زند

نازم به آن كه در طلب نور هر سحر

لبخند بر جمال شباهنگ مي زند

اين وسعت بيان كه فراگير عالم است

بيرون زانحصار دل تنگ مي زند

حادثه

امشب دوباره ساغر باور كشيده ام

يعني به روح حادثه خنجر كشيده ام

با اين زبان از نفس افتاده ام ببين

بر اوج قله هاي سخن پر كشيده ام

جام هلاهلي كه به من داد روزگار

بي آنكه شكوه اي كنم سر كشيده ام

تا طرح نامرادي ما ريخت آسمان

من هزار نقشه ي ديگر كشيده ام

تا قصد جان ما نكند ظلمت فراق

ديري ست ذوالفقار سحر بركشيده ام

در پهنه اي كه حادثه فرياد مي كشد

من ساده لوح كار به داور كشيده ام

امانت

دلم به داغ سپردم كسي نمي داند

نفس گرفت و نمردم كسي نمي داند

چه ساده بود به چشمم هميشه بازي عمر

به غير هيچ نبردم كسي نمي داند

براي آمدنت اي تمام خوبي ها

بسي ستاره شمردم كسي نمي داند

و دوست جرعه به من داد و گُرگرفت دلم

از آن پياله كه خوردم كسي نمي داند

كسي نبود بگيرد امانت دل را

دلم به داغ سپردم كسي نمي داند

از قبيله ي باران

ميان جمع خدايا چقدر تنهايم

گذشته زندگي و من به فكر فردايم

درست مثل درختي كه از تبر زخمي ست

رسيدهلحظه رفتن هنوز بر پايم

پرند هاي بهاري يكي يكي رفتند

من و هزار ملامت از اين كه برجايم

سرود عشق كه يادش به خير باد گذشت

به غير ناله ي غم برنخيزد از نايم

در ازدحام جنون خيز خيل مجنون ها

كسي نديد كه در جستجوي ليلايم

تباه مي شوم اين جا و هرچه باداباد

همين بس است كه سر پيش كس نمي سايم

چه سالهاست كه مرا ديدي و نفهميدي

كه از قبيله ي باران ونسل دريايم

رویا

روز و شـب فـکر می کند مــردی ،از درخــت گناه مــی افـتد

دارد انــگـار خـــواب مــی بیــند ،در سفـــید و سیاه مــی افـتد

او کلــنجار مـی رود بــاخــود مثل رودی که در خودش جــاریست

بـا خـودش حـرف مـی زند گاهی ،سر و کارش به اه مـی افـتد

راستی کیست ایــن کــه می آیـد، از خــیابان سبز خـاطـره هـا

چــه دل انــگیز می شـود وقــتی ،چـشم در چـشم مـاه مـی افـتد

هر دو آرام ساکت ومبهوت، در خم کوچه ای که بن بست است

بـاید از جـای خــود تکــان نخـورد ،کـوچــه اما بــه راه می افتد

سـایـه ای می گـریــزد و دسـتی، مثـل بـــال کـبوتــــری عــاشــق

نــــرم و آرام نـــــاگــهـان روی شــانـه ی بـــی پـنـاه مــی افــتد

بــا خــودش روز قبــل زمــزمــه کرد، من فقط با تو زنده می مانم

پـس چـرا حــرفــهای او امــروز ،از زبــان در نگــــاه مــی افــتد

بــر زبــانــش نمــی رود حـــرفـی، یـا کــلامی که دلـنشــین بـــاشد

نقــشی از بهــترین طــراوت عـشق، روی آن بوسه گــاه مـی افــتد

ســایــه ها قـــاه قـــاه می خـندنـــد ،مــوجی از گفــتگوی نـــا مفــهـوم

صحــبت از ایـــن کــه بــاز هـــم مــردی، در کمـــند گنـــاه می افــتد

طــرحی از نقــشه هــای شیـــطانی، عکــسی از دشـنه هــای نامـردی

شبــحی از شغــاد و لبـــخــندش، رســتم آیـــا به چـــــاه مـــی افــتد؟

مــرد احــساس مــی کــند نــاگــاه ، یک نفــر بــر صلــیب می میــرد

ایــن خــــود اوســت یــا کســی دیــگر؟ مـــرگ در اشتــباه مــی افــتد

خــانه ای سرد و شاعــری خــاموش ، شعــری از او به جــای مــی ماند

واژه هــایی کــه خــوب خـــوانا نیست ، اتــفاق است گـــاه مــی افــتد

مرتضی دولت آبادی( جانفزا)

توسن اميد

با توسن اميد سفر كرده ايم ما

از كوچه سار غصه گذر كرده ايم ما

نقش مراد خويش بر امواج ديده ايم

غفلت ز راه عشق اگر كرده ايم ما

دردي كه از ملامت ياران به ما رسيد

درمان به آه و ديده ي تر كرده ايم ما

اي عشق جانفزا ز چه بر در نمي زني

عمري كه در انتظار تو سركرده ايم ما

اميد زندگاني

نسيب اي دختر آرام و محجوب

چراغ خانه اي روشنگر خوب

نبينم گرد غم بر روي ماهت

به لطف آب مي ماند نگاهت

تو سيب سرخي و گل بنده ي توست

نسيبم نام خوش زيبنده ي توست

بيا امشب پيامي تازه دارم

سخن در سينه بي اندازه دارم

اميد زندگاني و خانه ي من

دمي بگذار سر بر شانه ي من

مرا عمري دراز از خنده ي توست

به خوشبويي سمن شرمنده ي توست

به گوش آويزه اين حرف پدر كن

ز سر انديشه ي ماتم بدر كن

به باغ شادماني باز رو كن

برايم از بهاران گفتگو كن

قدم بردار اين آغاز راه است

ز تلخي ها هراسيدن گناه است

اميد آباد نام خانه ي ماست

و كاخ آرزو كاشانه ي ماست

در اين خانه نگفتم ميهمان باش

هلا دردانه ما را ميزبان باش

بيا اي نور چشمانم كه در بند

نيفتم تا ببينم از تو لبخند

سرخوشان

باز ياران شعر ناب آورزده اند

پيش شمعي آفتاب آورده اند

گفته بودم اهل درد عشق كو

اين سخن سنجان جواب آورده اند

در شگفتم كوه بي احساس را

با غزل در پيچ و تاب آورده اند

سرخوشان عالم معنا شويم

تا به بزم ما شراب آورده اند

صحبت از عطر بهاران مي كنند

يادم از عهد شباب آورده اند

براي شهيد

از بي كران ها گذشتي وقتي كه بال و پرت بود

با سينه سرخان عاشق مي رفتي و باورت بود

شب از سكوت تو ترسيد كوه از شكوه تو لرزيد

وقتي كه دشمن تو را ديد خورشيد هم سنگرت بود

هنگام سبز عبورت گل هاي ايمان شكفتند

لبهاي تشنه شكوفا از جوشش كوثرت بود

جز در دلم جانكردي از بند پروا نكردي

حتي لبي وا نكردي تا تيغ بر حنجرت بود

اي معني سرخ فرياد بوي كلام تو مي داد

تسليم هيهات هيهات تكواژه ي آخرت بود

وقت وداعت سراسر غم بود و اندوه خواهر

دستان پر مهر مادر بر شانه و بر سرت بود

اي آبروي سعادت اي معني استقامت

بي شك رداي شهادت زيبنده ي پيكرت بود

وداع

دوباره فصل غم آمد پديد گريه كنيم

چه زود وقت جدايي رسيد گريه  كنيم

به لحظه هاي خوش رفته حرف نيمه تمام

براي خاطر دل حاضريد گريه كنيم

كسي نبايد از اين راز با خبر باشد

بون اشك و به طرح جديد گريه كنيم

ز شرم شبنم چشم تو كاش مي شد باز

شبيه ابر بهاري شديد گريه كنيم

گذشته آن چه ميان من و تو بوده و بغض

گرفته فرصت گفت وشنيد گريه كنيم

صداي پاي وداع است اين كه مي آيد

صداي رفتن عشق و اميد گريه كنيم

براي خنده بگيريم مجلس ترحيم

صلاح نيست ولي روز عيد گريه كنيم

تمام باغ پر از عطر آشنايي بود

كجاست سوسن و ياس سفيد گريه كنيم

شروع شادي ما زير سايه ي شمشاد

و ختم مجلس او زير بيد گريه كنيم

همت والا

دستي گرفت نيزه به قصد شكار من

برد از برم جواني و صبر و قرار من

تا قله ي مناعت و آزادگي هنوز

راهي دراز مانده و حال نزار من

از التهاب سينه ي درد آشنا بپرس

خواهي اگر حكايت شب هاي تار من

جز بار منتي كه به دوشم نهاده اي

چيزي دگر نمانده در اين كوله بار من

گويي كه جان به همت والا نياز داشت

وقتي كه مي كشيد اجل انتظار من

آزاده اند و پشت تعلق شكسته اند

قامت خمان مرثيه گوي مزار من

هرگز نخواسستم كه شوم صيد كس ولي

دستي گرفت نيزه به قصد شكار من

خانه آفتابي

نسبتي دارد دلم با وسعت دريا عجيب

مانده ام در ازدحام موجها تنها عجيب

لحظه هاي كودكي قرباني امروز شد

مي شود امروز من قرباني فردا عجيب

سالها در جست و جوي سادگي پر مي زدم

گم شدم در كوچه هاي پر فريب اما عجيب

پيش چشم اين ريا ورزان صداقت جرم بود

آشنايان هم كشيدند انتقام از ما عجيب

اين جماعت روز و شب ما را نصيحت مي كنند

خسته ام از حرفها از عيب جويي ها عجيب

مي تپد يك توده خونين ميان سينه ام

با شمايم نيست اين فرياد گر آيا عجيب

سوختم در آتش ترديد و خاكستر شدم

تا مسلّم شد برايم كار اين دنيا عجيب

زندگي ترسيم كرد از مرگ تصويري شگفت

زيستن هم يا محال آمد به چشمم يا عجيب

خانه اي مي سازم آخر رو به سمت آفتاب

گرچه مي بينم هميشه روشنايي را عجيب

خوب مي دانم كه سر گردان امواجم ولي

نسبتي دارد دلم با وسعت دريا عجيب




موضوع : مرتضی دولت آبادی ,
بازديد : 121

امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 01 خرداد 1390 توسط محمدرضا غريبي

سه واژه سه حرف

سه واژه و سه حرف بود
زمين وآسمان و دفتر دلم سفيد
فقط سه واژه بود نقش آن و برف بود
صداي پاي رفتن تو روي برف
كِرِت كِرِت صداي پا
ترك ترك صداي دل
جوانه هاي عشق يخ زدند زير برف
و رد پاي تو كه مانده بود روي برف
و من در اين ميانه ترك مي شدم

قرار

وقتي سر قرار نبودي
دل بي قرار شد
مثل تو بي قرار
آري
ما هر دو بي قرار

غرورم شكست

پر از عشق بوديم
پر از اشتياق
من از قله هاي بلند سكوت
صدايت زدم تا بيايي
و تو اوج پرواز را زير پر داشتي
صدايم زدي
و با بالهاي تو پرواز كردم
من از چشم هاي تو جان مي گرفتم
و لبخند تا مي زدي باغ دل غرق گل بود
و آن روز
به يك چشم برهم زدن
گذشتيم از آبي آسمان
چه زيبا گرفتيم خورشيد را در بغل
چه روزي كه ما هر كدام
درون خدا حل شديم
و آن روز روز خدا بود
ولي ناگهان يك شب هولناك
مرا ديد و هيچ نشناختي
من از چشمهاي تو ترسيده بودم
و ديدم كه گلهاي احساس من
به دست تو پرپر شدند
ولي ايستادم
تنم مثل يك نخل بر جاي بود
و طوفان به پا شد
شكوه نجابت شكست
و پروانه ها شانه هاي مرا ترك كردند
دو قمري هراسان شدند
پريدند از پيش ما
و ناگاه
دلم را شكستي
غرورم شكست
و من خنده كردم
دلم گريه كرد
و ما گريه كرديم
و خالي شدم از خودم از خدا از تمام وجودم
و تو رفته بودي
غرورم شكست
غرورم شكست

تصوير شهر ما

اين جا
شهري بزرگ و خاطره انگيز است
شهري به وسعت يك تاريخ
شهري كه سخت تماشايي ست
ميدان شهر شاهد تنديس آرزوست
اين جا
برق نگاه اهالي
تصوير عاشقانه تنهايي ست
در كوچه هاي شهر
پيران خردسال
در امتداديك صف طولاني
نوبت نشسته اند صفا را
اين جا خريد عاطفه و عشق ديدني ست
اينان
از پيشخان غرفه ي گمنامي
گاهيي به رسم تعارف براي هم تنها براي شهره شدن
كادويي از شرافت خود را تقديم مي كنند
در شهر ما
اكراه و جبر لازمه ي رفت و آمد است
دل ها براي خوب شكستن
پيوند خورده است
اين جا
در پاسخ سلام
چون پاسخ سوال
شايد به قدر حوصله ي تنگ آشنا
پيدا شود جواب
شايد پيدا شود جواب

نسيم

نسيم نگاه تو وقتي
كه بر كوچه باغ دلم مي وزد
بهاري ترين لحضه ها سهم من مي شود
و اين است اعجاز چشمت
كه بوي بهشت خدا مي دهد

 

 




موضوع : مرتضی دولت آبادی ,
بازديد : 109

امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 01 خرداد 1390 توسط محمدرضا غريبي
لوگوي دوستان
لوکس گراف | دانلود قالب وبلاگ لوگوي دوستان لوگوي دوستان
لوگوي دوستان لوگوي دوستان لوگوي دوستان
لوگوي دوستان لوگوي دوستان لوگوي دوستان
لوگوي دوستان لوگوي دوستان لوگوي دوستان



بالاي صفحه



تمامي حقوق اين وبلاگ براي سايت جامع شهرششتمد محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز مي باشد.

ترجمه به رزبلاگ توسط : لوکس گراف